قدم میزنی با کی پنج شنبه ها؟

میگفت مگه کمرِ غول رو شکستی!نمیدونست خستگی که همیشه به زیاد کار کردن نیست!آدم گاهی اونقدر از دل کندن ها خسته میشه که انگار کمک کارِ فرهاد بیستون رو تراشیده!گاهی انقدر از اینکه نمتونی برای هیچکس حستو توضیح بدی خسته میشی که آخرش ختم میشه به اصلا ولش کن!بیخیال!گاهی آدمای اطرافت انقدر انقدر انقدر درکشون پایین میاد که دیگه نایی برات نمیمونه که توضیح بدی اگر اینطوری شده به این خاطرِ!گاهی هم هیچ کدوم ازینا نیست،نشستی سر زندگیت،صبح ها شیر قهوه تو میخوری،همینطوری که گل های شیپوری رو آب میدی سگت دور پات میچرخه و خودشو لوس میکنه،نهارتو همون پیک موتوریِ همیشگی میاره حالا فوقش یکی دیگه!عصر اسموتی هندوانه رو توی تراس هورت میکشی و همینطوری که با تاپ و شلوارک نشستی روی صندلی حصیری تارتو از کنارت برمیداری و امشب در سر شوری دارم .. امشب در دل نوری دارم .. چراغ تراس خاموشه اما برق همه ی آپارتمان های روبرو روشن .. میری توی اتاقت،دمپایی های شکل هزارپای نرمتو پات میکنی روی تختت دراز میکشی و عشق سال های وبا رو برای بار دهم شروع میکنی به خوندن .. پلکات کم کم خسته میشه اما خستگیِ نبودنش هنوز توی تنت مونده!انگار که شاخِ غول رو شکستی ..


+ نوشته شده در دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۴۳ توسط ثمین
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان