وسطِ شلوغی ها پیدایت می شود!

صدای موزیک در پنکه ی آهنی میپیچد!انگار رفتی کنسرتش آن هم اصلِ اصل!حوله را از دور موهایم باز میکنم .. پرتش میکنم روی کیفِ چوبیِ قلموهای کنار تختم .. موهایم هنوز نم دارد!همان موهای فر فری پرکلاغی .. نگران بادِ پنکه نیستم .. انگار یک سری مینیمون نشسته اند روی هر کدام از پره هایش و دارند بین کار و زندگیشان یک فوتی هم اینوری میکنند.. فوتِ گرم!کش دور موهایم را باز میکنم.. هوا گررم است آنقدر که برای نفس کشیدن کم می آید .. خنکیِ موهایم دورِ گردنم کمی میچسبد در حد ثانیه ها!اینکه نشسته ام و لم داده ام به بالشت و لپ تاپ را روی پایم گذاشتم و تا حلقم آمده فقط یک دلیل دارد!آن هم نوشتن .. راستش این روزها کمی خجالتی شده ام!نه از آن سرسنگینی که خودت میگفتی و حظ میبردی ها!نه .. خجالتی .. حتی جورِ تو هم میکشم .. در خجالت کشیدن .. بیشتر لم میدهم ! گمان نکنم تا بحال کسی این مدلی برای معشوقش نوشته باشد! آن ه برای معشوقِ چشم سفیدی چون تو!خاتون میگفت مردها هم چشم سفید می شوند!درست میگفت .. مثل اثباتش تو بودی .. خواننده داد و بیداد راه انداخته .. انگار کسی ارث پدرش را برده یا نه خورده باشد .. بین شلوغی جیغ و هورا و دست و سوت و چهچهه ی شجریانی گمان میکنم قبلا یکبار پا در این اتاق گذاشتی! خنده ام میگیرد .. مطمینم اول مینشستی پای پنکه و آستینت را بالا میدادی و میگفتی پیج گوشتی چهار پهلو نداری؟ و مات نگاهت میکردم که یک زن در خانه اش آن هم خانه ای که مردی ندارد پیچ گوشتی می خواهد چه کند!حالا به پهلویش کاری ندارم .. دستت را لای موهایت میکشی،کلافه از گرما و میگویی دفعه ی بعد  با خودم حتما جعبه آچار میارم و درستش میکنم .. این پنکه نیست،بخاریِ!اصلا مگر این خانه کولر ندارد! و من بدون توجه به سوالت فقط به این فکر میکنم که دفعه ی بعد چند روز دیگر است و اینکه چه باید از تو اینجا جا بماند که برگردی و دفعه ی بعدی پیش آید!شک ندارم اگر خاتون بود میگفت "دل" .. مرد هرجا دلش باشد می رود! و من باید هی توضیح میدادم که تو با حاج آقا فرق داری! تو کلاهت را هم باد این سمتی بیاورد تا خودت نخواهی جایی نمی روی .. خودت ها!نه دلت .. دلت بحثش جداست .. خودت از همان مرد های مغرور و لجبازی ست که آخرش میشود خوب ترین خوبِ دنیای زنی که معشوقش چیزی در خانه اش جا نمی گذارد !


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۴۲ توسط ثمین | نظر بدهید
رقَـیـه ..
۲۴ شهریور ۹۵ , ۱۵:۲۰
آخ چه آهی کشیدم با جمله های آخرش..اصلن همه ی متن یک طرف اون آخرش یک طرف :-)

پاسخ :

:)
میم حا
۲۰ مرداد ۹۵ , ۱۰:۲۸
سلام 
ببخشد امکان استفاده از نوشته هاتون برای خوانش هست (:

پاسخ :

درود

کپی با ذکر نام موردی نداره:)

+
زینـب خــآنم
۱۵ مرداد ۹۵ , ۱۳:۲۵
این مغرورایی ک آخرش بدجوری دل میبازن خیلی جذابن ، اینک آخرش اونا هم گیر میوفتن خیلی خوبه
البته خب خوش بحال اون معشوق  : )

پاسخ :

آره لعنتیا.. خیلی:)

+فداتم ک
گل جان
۱۳ مرداد ۹۵ , ۱۱:۴۹
عالیِ عاالی....
دل همیشه بحثش جداست...

پاسخ :

قربانت:)
صبا مهدوی
۱۲ مرداد ۹۵ , ۲۳:۰۲
خاتون راست میگه :) 
عالی بود. قلمت مستدام.

پاسخ :

همیشه راست میگه :)

ممنون
** سیلاک **
۱۲ مرداد ۹۵ , ۲۲:۵۲
واییییییییییی که چقدر چسبید .. عالیییی و بی نظیر نوشتی .. مثل همیشه :)

پاسخ :

ممنونم:)

بعد از مدت ها تمام موقعیت های نوشته مو حس کردم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان