مباد روزی که ...

بچه که بودم هرشب یک کابوس میدیدم.. که من رو انداختن داخل یک حباب و یک عده دنبالمن.. من باید از دستشون فرار میکردم!توی حباب سرپا می ایستادم و با هر تکان پاهای بی رمقم از ان ها دور میشدم .. انگار هرشب به زندگی در آن حباب عادت کرده بودم .. کاش میشد هر آدمی برای خودش یک حباب ساز داشته باشد از همان هایی که توی مترو دونه ای 2 تومان میفروشند بعد فوت میکردی،بزرگ و بزرگ تر میشد،سُر میخوردی داخلش .. گوشه اش مینشستی برای روزهای مبادا!همان روزهایی که مبادا تنهاییت باعث اشتباه شود،مبادا بد خلقیت دیگری را آزاد دهد،مبادا سکوتت شادی را از عزیزت بگیرد .. هر زمان که روز مبادا شد بخزی داخلش .. آرام .. مراقب باشی نترکد ! و با ماژیک گُل گُلی رویش بنویسی فعلا همه چیز تعطیل است .. بنشینی لبخند بزنی،برایشان دست تکان دهی،در آرامش کتاب بخوانی،فروغی گوش کنی و گاهی حتی پرواز کنی! شاید شدی بالن آرزوهای یک نفر!آنوقت حبابت را بترکان و خودت را پرت کن در آغوش کسی که آرزویت کرده .. تا روز مبادای بعدی زمان زیادی مانده ؟


+ نوشته شده در جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۱۲ توسط ثمین
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان