من مانده ام تنهای تنها

روی بلندییِ بک جایی (؟) نشسته بودیم .. شهر زیر پاهایمان خاموش و روشن میشد .. چراغ قرمز .. زرد و نارنجی .. نورِ پنجره های کوچک و بزرگ .. انقدر همه جا و همه کس و همه چیز ساکت بود که اگر فلانی در فلان جا دسته کلیدش را از جیبش در می آورد و داخل قفل در خانه اش می چرخاند صدایش تا لاله ی گوشِ ما میرسید .. آن اواخر روزگارمان همینطور میگذشت و حالا هم که .. نشستن و خیره شدن در سکوتی تهوع آور .. روی نیمکت آهنی آبی رنگ تر از آسمان و که احتمالا یک یا دو پیرمرد عصا به دست و سمعک به گوش بین جفتمان جا میشد .. همینقدر دور .. همینقدر بعید .. آسمان بنفش بود!نه نارنجی .. کوه ها بنفش تر .. شروع کرد به حرف زدن .. از گذشته گفتن .. از رها .. از دخترش که چشمانش را می پرستد .. از گوشه ی چشم فقط تارهای سفید روی شقیقه اش را دیدم و دستانش را مدام یکی را مشت میکرد و با آن یکی فشارش میداد .. و پای سمت راستش را که تکان میداد! صدای فندک .. بوی سیگار .. و هووووف .. ایستاده بود .. ته سیگار روشن را زیر کفشش له کرد .. در ماشینش را باز کرد و آهنگ من مانده ام تنهایِ تنها .. بین صدای بسطامی .. بین صدای تارها .. بین نواها .. گفت: کاش غروب نبود ! صدایی که نه بم بود و نه خشن .. فقط درماندگی اش را از گوشه ی چشمش پاک کرد!


+ نوشته شده در شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۲۶ توسط ثمین
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان