اجازه ؟ من میخوام وارد رابطه تون بشم!

روی تخت دراز کشیدم .. و لپ تاپ جلوی رومِ .. چونه مو فشار میدم داخل بالش .. و یکی از همین خواننده های جدید داره میخونه که یخ زده دستام پس کجایی تو ! و من فکر میکنم و دنبال واژه ای مناسب میگردم تا نوشتن را شروع کنم .. هرچه خواندم بد و بیراه هایی بود که به نفر سوم رابطه ها گفته شده ست .. اینکه چطور بقول دهه هفتادی ها چتر می شوند روی رابطه ها و بهمشان می ریزند .. این ماجرا عمق دارد .. از آن عمق های فاجعه آمیز .. که باید درکش کرد .. باید آن عینک بدبینی یا سنسور های قضاوتی را برداشت و جایش عقل گذاشت و نگاهِ داستان بشود از سمت شخص سوم .. و هی پلان به پلان جلو برود!


اپیزود اول:

تنها بود .. تنهای تنها .. از کجا میدانست پایش را در چه لجن زاری گذاشته .. از کجا میدانست آنورِ قضیه شتری خوابیده که در خانه ی همه میخوابد و او بیدارش کرده .. اصلا شاید هم میدانست .. اما تنها بود ! تو اگر تنها باشی .. اگر شب باشد .. اگر روز باشد .. یا اصلا ظهر و غول سیاه تنهایی به تو هجوم آورده باشد چه میکنی؟ اگر کسی نباشد حتی حرف هایت را بشنود .. گله هایت را از تنها بودنت بشنود چه میکنی؟ او هم مثل تو! روز اول نمیدانست او صاحب دارد .. نمیدانست صاحبش او را دوست دارد پس گفتُ گفتُ گفت از تنهایی هایش ! روز دوم بو برده بود .. و روز سوم دو زاریش افتاد که ای وایِ من! این که صاحب دارد .. اما عادت کرده بود به شنیده شدن .. به دیده شدن .. و کاری نمیشد کرد .. و باز پای این دوستی های معمولی و اجتماعیِ بدون احساس وسط آمد (همان هایی که هم من و هم شما میدانید که حرفِ مفت است) خودش را چپانده بود وسط رابطه ی او و صاحبش ! اما زمان که میگذشت انگار دلش را قلقلک میدادند .. انگار تنهاییش کمرنگ میشد و آن غول ضعیف تر!انگار نوشدارو را قبل از مرگ سهرابش پیدا کرده بود .. زمان که میگذشت اگر خودش هم نمیخواست دلش نمیگذاشت پا پس بکشد .. اگر خودش میخواست وجدانش نمیگذاشت که بماند .. (البته اگر دل گذاشته بود وجدانی بماند) افتاده بود در برزخی که نقش نبود واقعی بود !


اپیزود دوم:

آنطرف تر رابطه ای بهم ریخته شده بود که چند روز پیش ذوقِ حلقه های زرد رنگ چشمشان را گرفته بود .. حالا یک صاحب مانده بود بدون او .. تنها !غول تنهایی اش بزرگ تر بود و تنهاییش عمیق تر .. شب بود.. صبح بود اصلا ظهر بود .. تنهایی داشت خفه اش میکرد .. جای خراش بجا مانده از ناخن ها روی گردنش این گواه را میداد .. باید با یکی حرف میزد .. دردش را میگفت .. اصلا یک دوست معمولی.. احساس بخورد توی سرش!و ناگاه یک گوش شنوا پیدا شد ! یکی از همین عابر های پیاده در اینستا .. یکی از همین رهگذر ها در کافه ( این صندلی جای کسیِِ؟ میتونم بشینم) و در دلش باز شد به گفتن .. چه میدانست او صاحب دارد! (به قول شاخ های مجازی،دوست دخترت میداند سینگلی؟) حرف هایش را که زد او تعارف می زند که اگر باز هم خواستی حرف بزنی روی من حساب کن .. و رویش حساب کرد ! زمان گذشت و حالا یکی دیگر هم صاحبش را به تنهایی یک نفر فروخت!



این داستان همچنان ادامه دارد..

+و ما همه ابله هایی هستیم که خودمان را زدیم به دانایی!

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۱۲ توسط ثمین
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان