باز از نیمه شب گذشت

این همه مدت سعی کردم مثل فلان نویسنده ی معروف بنویسم .. همانقدر قوی و خواندنی .. اما حالا بعد از 3 سال وبلاگ نویسی حتی چرت اندر پرت فهمیدم به تعداد ادم های این دنیا زندگی ها متفاوت ست.. فهمیدم هرکس چیزی متفاوت برای نوشتن دارد .. مثلا چیستا پستچی را قصه کرده،مهدیه از محمدحسین مینویسد و قربان صدقه اش میرود و میگوید که چقدر دوست دارد که ماندنی شود،روزبه شخصیت های خیالی یا وافعیِ کتاب چاپ نشده اش را بهم میچسباند و یک درام تر از درام تحویل میدهد .. علی یکجور  .. نازنین جورِ دیگر .. و من یک جورِ ناجورِ دیگر .. گاهی گفتم اصلا گورِ بابای دنیا که رفتی و گاهی مثل سگ پشیمان که چرا تلاشی برای ماندنت نکردم .. گاهی از وقتی نوشتم که خبر ازدواجت به گوشم رسید و گاهی هم از تو چه پنهان نوشته های من درآوردی را جلوی چشم مخاطب گذاشتم .. چیزهای متفاوتی که هیچکدام ازین نوینسده های معروف نداشتنشان .. نداشتنِ تو یعنی نداشتنِ همه چیز .. یعنی چنگ زدن به دامانِ کذایی هر کس و ناکسی برای فرار از نبودنت که بعد از سالها همچنان زل زده و نگاهم میکنم .. اخیراً از پشت عینک ته استکانی اش .. حالا کنار بخاریِ کوچک اتاقم دراز کشیدم چاوشی صدایت میزند که تو بی من کجایی و تو حتی گوشه ی چشمت را سمت صدا برنمیگردانی و من حالم بهم میخورد از گشتن توی سایت های خبری و تفریحی و دیدن کلیپ های پلنگ های اینستا .. همان هایی که خوشی زیر دلشان زده .. حالم بهم میخورد که باز هم چتوی گلبافت سبز رنگ رار روی سرم بکشم و الا بذکر اله تطمئن القوب بخوانم که بلکه آرام شوم و سناریویی بسازم درست عکس برگردان تو اما اسمش فرق کند و کمی قدش کوتاه تر باشدُ موهای کنار شقیقه اش کمی سفید شده و بجای او و خودم حرف بزنم و بخندم و گریه کنم .. و وقتی این هم جواب نداد فالوور های اینستای کوفتی را چک کنم .. یک غریبه پیدا کنم و بدون سلام برایش بنویسم که غربت همین جاست وقتی از روی بی کسی زندگی ات را وِلو میکنی مقابل حواس شش گانه ی یک غریبه و آخرش هم بلاک .. هی ازین شانه به آن شانه مبچرخی .. خواب پلک هایت را میبندی .. صبح روز از نو روزی از نو .. وقتِ نوشتن برنامه برای بچه ها تویی .. وقتِ رانندگی و پشت چراغ قرمز خیابان امام تویی،زیر بند اصلاح آرایشگر همیشگی تویی،و این ها همه میگذرد تا باز این شبِ بی شرف بیاید و من بمانم و من بمانم و من ! و از قضا دیگر غریبه ای نمانده باشد برای اینکه خودم را خفه کنم در دردِدل . . .




+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۵۱ توسط ثمین | نظر بدهید
** سیلاک **
۰۷ بهمن ۹۵ , ۲۰:۴۶
یک ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻧﯽ
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﻨﺪ ...
ﺩﻟﺖ ... ﻏﺮﻭﺭﺕ ... ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﺕ
ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ٬
ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻨﮕﺮﯼ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﯿﺰ ﻭ ﺑﺮﻧﺪﻩ میشوی ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ
ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﻭﺭﻭﺩ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺼﺐ ﮐﻨﯽ ...


بسیار بسیار زیبا تصویر کردین همه چی رو :))

پاسخ :

نگاه شما زیباست
ریش قرمز (میلاد)
۰۷ بهمن ۹۵ , ۱۹:۱۱
حالا این قفس شکسته
راه آسمون شده باز
اما توو قفس نشستم
دیگه یادم رفته پرواز
رهگذر دیوانه
۰۷ بهمن ۹۵ , ۱۷:۳۶
برای آنها که کسی را بر سر خم جاده ای از زندگی جا گذاشته اند و آمده اند، هیچ چیز مثل سابق نمیشود، هیچ چیز کامل نمیشود، نه شادی بزمی، نه طعم غذای لذیذی، این "کاش او هم بود" ذره ذره آدم را آب میکند

پاسخ :

آب کرد
ف.ع ‏ ‏‏ ‏
۰۷ بهمن ۹۵ , ۱۷:۱۰
چقدر چیستا و مهدیه و صد البته شما خوب مینویسید زندگی رو...درد رو...انتظار رو...

این روزبهی که گفتیدو نخوندم،میشه وبلاگشونو معرفی کنید؟ :)

پاسخ :

روزبه معین

فقط در اینستا مینویسن
وب کائنات
۰۷ بهمن ۹۵ , ۱۵:۴۲
هی روزگار
سیما
۰۷ بهمن ۹۵ , ۱۴:۵۲
چقدر حرفات آشناست برام...

پاسخ :

ادما گاهش شبیه هم میشن
یکی دیگر
۰۷ بهمن ۹۵ , ۱۴:۲۳
اره
انگور ...
۰۷ بهمن ۹۵ , ۰۱:۰۷
هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه، ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه... 

پاسخ :

اینجا هم روشنه
بلاگر آرام
۰۷ بهمن ۹۵ , ۰۰:۳۱
آخ کاش میشد بعضیارو کنار گذاشت از فکرمون...نمیشه...

پاسخ :

...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان