680

کاسه ی پر از حنای مسی رو گذاشته بود جلوش و چهارزانو روی زمین نشسته بود و تکیه داده بود به پشتی .. گفتم خاتون حالا چرا حنا؟ بزار عصری میرم برات یه رنگ شرابیِ آلبالویی میگیرم .. موهاشو با شونه ی مشکی رنگ جمع کرد بالای سرش .. ریز نگاه کردنش پر از قربون صدقه ست .. گفت بیا بو کن این حنارو آدمو مست میکنه .. راست میگفت .. دلم میخواست خودمو گم کنم توی گذشته ای که چیزی ازش نمیدونستم .. وقتی که هیچ چیز پیشرفت نکرده بود .. اونموقع هایی که وقتی مامان میرفت سر کار؛ خاتون منو میبرد حموم عمومی .. و خزینه ش میشد استخر اختصاصی م .. که بعد از کلی مثلا شنا کردن میرفتم سراغ ساک حمومی که همیشه تهش پر بود از مغز بادوم های باغ آقاجون و پفک های اشی مشی که از حسن آقا میخریدیم ! دستکش های پلاتیکی رو دستم کردم و همه ی حنای توی کاسه ی مسی رو مالیدم به موهاش .. نشسته بود زیر پنجره تا نور آفتاب از پشت گل های شمعدونی موهاشو سشوار بکشِ ..


+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۰۰ توسط ثمین
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان