✉ بُـرشی به روزنگـارهای گـاهُ بیگـاه ✁

پیرزن تپل و گردُ دوست داشتنیِ صاحبخونه نشسته بود توی قاب در ورودی .. توی افتاب .. میخواست یه پارچه رو بشکافه میگفت خونه تاریکه چشم هام نمیبینه .. دوسش دارم وو وقتی یا زبون خودش حرف میزنه وقتی دندون دستی نداره و غش میکنه از خنده دلم میخواد بپرم و بغلش کنم .. صبح عجله داشتم برای تحویل مدارکم .. نشسته بود .. تا منو دید گفت : ای سلام مامان ! محبتش از ته دلِ .. کلی حرف زد و دلم نمیومد حرفاشو قطع کنم .. میگفت حالا دیرت میشه ولی .. و باز شروع میکرد به گفتن .. حرف هاش قشنگن .. پر از حکایت و داستان .. همینجوری که چشماشو ریز کرده بود تا نور خورشید اذیتش نکنه گفت ولی مامان جون باید ببینی سیمرغِ آسمون هفتم قسمتت رو با کی نوشته!

+

بد موقعی دلتنگت شدم .. الان اصلا وقتِ دلتنگی نیست .. لابلای منگیِ قرص های کرمی رنگ و چشم هایی که دو دو می زنن روی دکمه های گلگلی کیبورد

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۲۸ توسط ثمین
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان