اسفند هم دارد تمام میشود و تو نیامدی!

اینکه با دعا و نذر و نیار به دستت بیارم میچسبد ها ولی آدم انگار ته دلش قرص نیست اونموقع .. اینکه خدا دو دستی تقدیمت کند میچسبد .. مثل ریتم ضرب دست مرد میان سال روی تنبک زیر بغلش میان انبوهی از جمعیتی که نمیدانم این همه زندگی و خوشی و انرژی را از کدام بقالی می خرند .. هرکاری کردم که خنکیِ هوا بخوره تو صورتم نشد که نشد .. پنجره ی پراید قراضه ی مامان تا ته پایین بود .. سرم چسبیده بود به لبه ی پنجره اما هوا نبود و ضبط داشت سنگ نبودنت را به سینه میزد .. گاهی فکر میکنم این همه نبودنت خجالت دارد .. که بگوشت برسانند که چقدر از دستت عصبانی هستم و ساک چرم قهوه ای رنگ کوچک را برداشته ام و پناه بردم به آغوش مادری که نمیداند در دل من چه خبر است .. میبینی؟حتی نمیدونم از کجا بنویسم .. از کی ؟خسته شدم .. اونقدری که تخمه ی آفتاب گردان رو مشت مشت با پوست میخورم و آب رو با پارچ سر میکشم .. اونقدری که منی که کشته مرده ی فیلم دیدن بودم حالا فولدر فیلم های ندیده خاک خورده .. اونقدر که از چیپس های سوخاریِ روبروی علوی هم گذشتم و تمام این کلافگی رو روی کلاج و گاز خالی کردم .. و آخرش نشد که خالی بشم .. سوییچ رو تحویل مامان دادم و نشستم کنارش .. فقط بگم که خیلی بی معرفتی !


+


mi1_photo_2017-03-03_11-04-34.jpg

من بابِ این پست و محبتِ یک رفیق |قلب|

+ نوشته شده در جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۴۶ توسط ثمین
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان