وسط چارشنبه سوری ها ...

نشسته بودیم توی آلاچیق وسط باغچه ی بدون برگ و چای داغ و سیب زمینی آتیشی و نمک و مخلفاتش به راه بود
میگفت 4 شنبه سوری .. شبش .. یه کاسه برمیداشتن .. سفالی .. بعد هرکس یه مهره مینداخت توش و نیت میکرد .. باید یادش میموند کدوم مهره مال اونه
فرداش .. یکی که صدقش پاک و دلش صاف بود میمود شعر میخوند و بدون اینکه نگاه کنه یه مهره از تو ظرف در می آورد .. جواب نیت صاحب اون مهره میشد شعری که خونده شده
هممون یه مهره انداختیم .. هممون نیت کردیم ..
فردا قراره کتاب حافظو ببریم پایین و پاک ترینمون مهره در بیاره و یکی حافظ بخونه
+که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها . . .

7g7e_qwav_untitled6.bmp


دیشبی که گذشت

...

حیف از امسال که بی دوست گذشت

حیف‌تر سال جدیدی که تو را کم دارد


+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۲۹ توسط ثمین | نظر بدهید
حسان علی آبادی
۲۶ اسفند ۹۵ , ۱۴:۴۸
زیبا بود
یکی دیگر
۲۶ اسفند ۹۵ , ۰۱:۰۰
عالی ، ..
و سکوت..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان