716

کاش الانم میشد مثل بچگی وقتایی که مامان ازم ناراحته برم تو کمد لباس ها قایم بشم و مواظب باشم تا تکون نخورم و صدای کاور پلاستیکیِ روی لباس ها در نیاد .. اما وقتی میرفتم بیرون مامان همه چیز رو یادش رفته بود و ...

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۰۵ توسط ثمین | نظر بدهید
حسان علی آبادی
۲۸ فروردين ۹۶ , ۱۹:۵۹
زیبا بود
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۸ فروردين ۹۶ , ۱۴:۵۷
مامانا زود یادشون میره...
میم _
۲۸ فروردين ۹۶ , ۱۲:۳۹
کاش میشد مثل قدیما دعوا نیکردی و یادت میرفت چند لحظه بعد
بلاگر کبیر ^_^
۲۸ فروردين ۹۶ , ۱۲:۲۴
یاد رفتنی در کار نبوده... مامانا بخشنده و مهربونن.. هیچوقت این خصلتشون قطع نمیشه.. الانم میبخشه :) اونم دخملی مث تو رو...

پاسخ :

: )
راضیه ...
۲۷ فروردين ۹۶ , ۲۲:۲۷
البته فک نکنم مامانا اون موقعا یادشون میرفته!!!
یکی دیگر
۲۷ فروردين ۹۶ , ۱۴:۲۵
به امتحانش میرزه اگه خونه باشی.. ...
خار خو
۲۷ فروردين ۹۶ , ۱۱:۳۲
چه مبهم!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان