شب شد!

با جفت چشممون به سقف خیره شدیم .. شب شب تر شد.. گوسفندا که تموم شد ستاره هارو شمردیم!  شب سحر شد .. ما هنوز خیره بودیم .. سحر صبح شد .. خورشید از آفاق مشرقی رقصید و بالا اومد .. ما هنوز خیره بودیم به سقفِ گلدارِ کاغذی و تو همچنان تو راهی برای اومدن؟ یا رفتن؟! 


+ نوشته شده در يكشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۵۴ توسط ثمین | نظر بدهید
میرزا مهدی
۳۰ مرداد ۹۶ , ۱۰:۳۵
چقدر شبیه انتظار یه مادر و دختری بود که منتظر اومدن بابای خونه بودن از یه صید در یک شب طوفانی. (داستانی که اخیرا خونده بودم)

پاسخ :

:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان