به مادرت بگو نفست چقدر غمگین است

تاحالا اصطلاح دم دستی بودن رو شنیدید؟ شاید فکر کنید این اصطلاح فقط برای اشیا بکار میره که نه جان داره .. نه نفس میکشه و دل و عقل! اما سخت در اشتباهید .. گاهی ما آدم ها چنان دم دست هستیم که میرسیم به مرز تهوع ! شادن .. فلانی هستا .. غم تو دل دریاییشون شنا میکنه .. فلانی هست ها .. پایه میخوان برای استخر .. فلانی هست ها .. میخوان برن موهاشونو لایت کنن فلانی هست ها .. پایه میخوان برای هر چیزی فلانی هست .. فلانی من و شما هستیم که ب طرز فجیع و تهوع آوری دم دست هستیم ! و اسمش رو گذاشتیم مرام و معرفت و رفاقت .. درصورتی که اگر توی آینه نگاهی بخودمون بندازیم در نهایت شبیه ماساژور های باکلاسِ فلان محله یِ تهران شدیم ! همونقدر ابزاری .. همونقدر ابزاریِ کریه! تا حالا شنیدین میگن فلانی منزویِ .. عرضه ی کاری نداره .. باید حتما باهاش بری تا کارش راه بیفته.. بابا فلانی رو میگی؟ اون تا سر کوچه نمیتونه بره و بیاد .. تا حالا تو خونه .. تو محل کار .. بین دوستاتون شدید قاضی برای حکم دادن .. ااا نیگاه ایناهاش ثمین مگه اون روز اونجوری نگفت ؟ تاحالا شده بازی کنید بلند بخونید بازی اشکنک داره سرشکستنک داره ؟ بعد بگن کی سرشو شکوند؟ مامان دوستت بیاد دم در خونتون که دختر یا پسرت زده سر بچمو شکسته و تو ی کشیده از مامان بخوری و با همون سیلی به خودت بیای که چقدر خسته ای .. چقدر هیچی باهات نیست ! چقدر هیشکی باهات نیست ! دراز کشیدم یه مُسکن خوردم .. میخوام بنویسم .. هندزفری رو گوشمه .. حالم خرابه .. و پشت سر هم یا حامد همایون میخونه یا شماعی زاده!!! دلم میخواد گوشیمو با سیم هندزفری خفه ش کنم .. تا میام از تو گوشم دربیارم نینوش پلی میشه .. نینوش داستان زندگیِ منه .. داستانِ زندگیِ تمام زن هایی که مرد بودن و مردونه زندگی کردن .. داستان زندگی منِ معمولی ای که نه موهام لایت شده ست .. نه حتی ناخن های دستم سوهان کشیده ست .. منِ معمولی ای که ۴ تا از ناخن های پام رو لاک میزنم که اگر روزی خواستم نماز بخونم عذر و بهانه ای نداشته باشم .. منِ معمولی ای که زاده شدم توی ی خانواده ی سنتیِ پر از جبر.. خانواده ای که عاشقشونم .. منِ معمولی ای ک برای خواهرم خواهری کردم .. برای مامانم مادری و .. منِ معمولی ای که دنبال ی غریبه ست برای شنیدنِ حرفهاش .. [نینوش را برای بار پنجم پلی میکند] منِ معمولی ای که دوستم داری کمی کمتر از دیروز ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۱۰ توسط ثمین | نظر بدهید
وب کائنات
۲۴ شهریور ۹۶ , ۱۱:۱۶
هی ...
ریش قرمز (میلاد)
۲۴ شهریور ۹۶ , ۰۶:۵۸
زندانی هایی را مانیم، کثیف و با لباس های پاره پوره، در انفرادی هایی نمور و پر حشره، تاریک و بی پنجره، با میله های عمودی و افقی نزدیک به هم که حتی دست لاغرمان هم از بینشان عبور نمی کند، که با هر چه بدست آوریم، از کاغذ، دستمال یا حتی ضربه زدن به دیوار، برای هم پیام هنوز جانی در ته حلقمان در حال پر پر زدن است می فرستیم. به امید شنیدن اینکه آخرین زندانی نیستیم.


[گل]
میم _
۲۳ شهریور ۹۶ , ۰۹:۳۴
دلم گرفت

پاسخ :

فدای دلت..
منم شب بدی داشتم و بریده بودم از همه که همرو تایپ کردم
مرد بارانی
۲۳ شهریور ۹۶ , ۰۰:۲۴
ما همه غمگینیم
می‌دونی وقتی من میام پست تورو جواب بدم سعی میکنم شاد و پر انرژی جواب بدم توی نوعی هم همینطور برای من اما وقتی از بالا دارم به ماجرا نگاه میکنم ما یه مشت کوه غمیم...
کوه های تنهایی که به اجبار فاصلشونو از هم کاملا حفظ میکنن، کوه های فرید و تنهایی که کاملا توی خاطرات تلخ و شیرینشون غرق شدن.
کوه های یخ همون قطب سرد و ساکت و منزوی
ما همه تنها و غمگینیم ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان