اربعین !

امروز شد چهل روز که نیست .. از تاکسی که پیاده شدم اولین چیزی ک دیدم اعلامیه ی روی دیوارِ خونه بود .. نوشته بود اربعین .. عکسش گوشه ی بالا سمت چپ و اسم پسرا و دامادا و وابستگان و آدرسِ مسجد ! مامان بین اشک ریختنش میگفت ببین سر این دنیای بی ارزش چقدر بهم بدی میکنن .. گفتم بنظرت مادر دلش براش تنگ میشه؟ گفت آره بابا مگه میشه .. همین الانشم دلتنگه .. اینارو وقتی از سر مزار برمیگشتیم میگفت .. امروز گفتم گور بابای پرستیژ و خانومی .. بعد از اینکه همه رفتن ی در جعبه ی شیربتی رو گذاشتم رو زمین و نشستم کنار قبرش .. یاسین خوندم .. حرف زدم .. یاسین خوندم یادم افتاد چقدر خونه ساکته بعد دز رفتنش .. یاسین خوندم و حرف زدم باهاش .. که دیگه الان وقتشه دستی بکشی به سر و روی زندگیمون ! هنوز صدای دعای توسل حاج اقا مجللی نسب تو گوشمه .. صدای قران خواندن مردها تو سالن پذیرایی و مجلسی که ختم شد به بودنِ ۱۵ تا دختر و پسر و داماد و عروس و نوه و نتیجه و نبودنت ! و مادر که اسپند دود کرد و تخم مرغ چشم چشم کرد تا دور بشه بلا از چهارستونِ خودش و خونه ش ..


+ ۱۷ اسفند ماه

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۳۶ توسط ثمین | نظر بدهید
گلاویژ ...
۲۱ اسفند ۹۶ , ۰۵:۴۶
روحشون شاد :(

پاسخ :

ممنونم 
میم _
۱۹ اسفند ۹۶ , ۱۲:۴۴
کی؟:(

پاسخ :

پدربزرگم...
آسـوکـآ آآ
۱۸ اسفند ۹۶ , ۱۲:۱۲
خدایا
صبر ایوب . . .

پاسخ :

آمین !
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان