تراول تراول دلتنگی !

صبح رفته بودم بانک پول بریزم به حساب صندق رفاه اداره که وام بگیرم ! نوبت ک گرفتم نوشته بود ۲۸۸ .. یعنی تقریبا ۶۰ نفر جلوتر از من تو نوبت بودن .. نشستم ردیف اخر و رفت و آمد آدمارو نگاه کردم .. حرفاشون رو ناخواسته شنیدم .. همه تو این روزای آخر سال عجله داشتن برن دنبال کارشون .. بین تمام آدم هایی که هی میومدن و میرفتن مردِ پشت باجه ی شماره ۴ .. انگار خودت بودی .. اصلا خودت بودی .. انگار چیه؟ خودت بودی .. همون چشم ها .. همون نگاه .. همون فرم بینی ! مطمئنم که اون مرد کلافه شده بود از اینکه بهش خیره شده بودم .. هربار که سرشو بالا میگرفت چشمام چشم هاش رو میدید ! نمیدونم چی پیش خودش فکر میکردم .. حتی برام مهم نبود که بدونم ... دو ساعتی که تو بانک بودم فقط تو بودی و یه آلبوم ذهنی از خاطراتِ سالهای دور ! اینجوری دیدینِ یه آشنا .. یه شبیه به کسی که دوستش داریم یا داشتیم بدون شک کفاره ی گناهانمونِ .. و من امروز پاک شدم از هرچی گناه بود !
زمان: بیستُ هفتمِ اسفندِ نودُ شیش 
مکان: بانک ملی شعبه شهدا
بصرفِ ریختنِ دل !

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۵۲ توسط ثمین | نظر بدهید
سحر
۲۹ اسفند ۹۶ , ۱۵:۱۶
یه هماهنگی خیلی خوبی بین احساس و قلمتون حس میکنم, که باعث شده قوی بودن قلمتون بیشتر به چشم بیاد :)
تبریک بابت این استعداد فوق العادتون ؛)
。^‿^。

پاسخ :

سپاس:)
و ممنون از تیزبین بودنتون ..
بهـ نام
۲۷ اسفند ۹۶ , ۲۲:۳۰
چقدر زیبا نوشتین
عنوانتون هم خیلی قشنگ بود :)

پاسخ :

متشکرم از نگاهتون
میرزا مهدی
۲۷ اسفند ۹۶ , ۱۵:۴۲
چقدر خوب بود این!

پاسخ :

ممنونم :)
جناب دچار
۲۷ اسفند ۹۶ , ۱۵:۰۸
گفتید عجله
من تا امروز فکر میکردم فردا شب سال تحویله و حتا پست آخرمم گذاشتم! :)

پاسخ :

شما خیلی عجول بودید دیگه:)
قالب رضا
۲۷ اسفند ۹۶ , ۱۵:۰۰
خیلی احساسی نوشتی!
:(

پاسخ :

خیلی احساسی بود !
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان