چرا نازنینِ من.. خیال آفرینِ من .. گلِ دست این ُ اونِ ؟!

باید برم تو یه سالن آمفی تئاتر .. روی سن (؟) وایستم .. پشت اون میزی که روش پر از گلِ رز هلندی و لیلیومِ .. میکروفون رو درست حلوی دهانم تنظیم کنم و با انگشت سبابه چندباری بزنم روش تا چکش کنم که روشنِ یا نه ! صدای تپ تپ که اومد .. حضارِ نشسته روی صندلی های مخمل نمای قرمز در سکوت بمن خیره میشن .. همه فکر میکنن قراره سخنرانیِ بلند بالایی رو بشنون .. اما من ی قلپ آب میخورم .. رو به جمعیت ی جمله میگم .. میگم مرسی که هر از چندگاهی میای توی زندگیم .. بیادم میاری زن بودن و عشوه و ادا اصول های زنونه رو .. لوس کردن ها و مخلفاتش رو و سبک سانتی مانتالیسم ! و بعد میری .. تو بین جمعیت نیستی .. احتمالا روی صندلی بادیِ جلوی ال سی دی نشستی و همونطور که کانال هارو بالا و پایین میری میبینی شبکه ۴ یکی ازون همایش های مزخرف رو پخش میکنه ممکنه لحظه ای تعلل کنی اما بعید میدونم حواست به سخنران باشه .. میزنی شبکه سه .. ۵ دقیقه دیگه بازی ایران و استرالیا ست .. و  من بدون تشویق حضار و حتی با اعتراض صحنه رو ترک میکنم و میرم تا خودم رو از نو بسازم .. خشت به خشت روی هم بچینم .. حس روی فکر .. فکر روی حس و بیشتر فکر توی فکر .. و ترجیح بدم به فراموشیِ همیشگی جیتان بیتان بودن بخاطر حضور تو  .. و خودمو غرق کنم توی فیلم و کتاب و کارگاه های روانشناسی .. عصرها پیاده روی برم .. و تمرکزمو بزارم روی اینکه وامِ بعدی م رو کی ثبت نام کنم و حواسم پرت بشه که نبودی تا ذوق کنی از صدور کارت پرسنلی م .. 


+ وبلاگ من نزدیک به ۳۰۰ دنبال کننده داره !

ماها حتی حرف زدن با هم رو .. از هم دریغ میکنیم .. قلبتون یخ نمیزنه از این همه سکوت ؟


_ اینو گوش بدید بشکنه اون قلبِ یخی تون 


+ نوشته شده در سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۱۰ توسط ثمین | نظر بدهید
مرد مُفرد
۱۸ مرداد ۹۷ , ۲۳:۳۸
بروز نمی کنید چرا؟

پاسخ :

ذهنم خالیِ ...
bahar tehrani
۱۳ خرداد ۹۷ , ۰۱:۵۱
دقیقا

پاسخ :

...
ریش قرمز (میلاد)
۱۲ خرداد ۹۷ , ۰۳:۴۱
بنده نوازی می فرمایید
دلتون شاد و حالتون خوش باشه همیشه ان شا الله
[گل]

پاسخ :

:)

قابل احترامید [♧]
bahar tehrani
۱۱ خرداد ۹۷ , ۲۱:۵۲
کلا مخاطبین شدن فقط بیننده اما نمیدونم یک بیننده که فقط صفحات رو میبره بالا یا گهگاهی متن را هم میخونه..
باز مخاطبین وبلاگ خاص هستند..مخاطبین دنیا های مجازی عالی هستن.فقط نگاه بدون یک واکنش ..بدون نگاه به عکس و فهمیدن موضوعش ..بدون خواندن کپشن..فقط نگاه و زمانی یک نظر یا لایک دریافت میکنی که عکست از ظاهر خودت باشه یا متن پر از حاشیه سازی

پاسخ :

فک کن تو حس بذاری تو سینی و تقدیم کنی بعد میان کامنت میزارن چ عکس خوبی :)
خب لعنتی !!! درسته اون عکس هم سلیقه ی بلاگر رو میرسونه اما درد و غم و شادی شو از متنش بفهم 
ما شدیم متلکلم وحده 
اونا شدن نظاره گر
نیمه سیب سقراطی
۱۱ خرداد ۹۷ , ۱۵:۴۸
یادم آوردی که باید توی این روزام میبود و میدید منو، تشویقم میکرد، تاییدم میکردم، بهم دلگرمی میداد و من بهش لبخند میزدم که دیدی تونستم؟ دیدی از پسش براومدم؟
میدونی؟ حتی اگه رو قله باشی و کسی نباشه که بهت افتخار کنه و دلت گرم وجودش نباشه هنوزم حس و حالت مثه یه بازنده ست

پاسخ :

همین بود حس من که فهمیدیش ..
مرسی که فهمیدیش :)
ریش قرمز (میلاد)
۱۱ خرداد ۹۷ , ۱۱:۰۶
به محض اینکه به راه می افتد بساط کاغذها را جمع و جور می کنم و در کوله می تپانم. کوله را با یک حرکت ضربدری از روبه رو به پشت می اندازم و بندهایش را روی شانه ام صاف می کنم و کمی به سمت جلو می کشم و در امتداد اتوبان راه می افتم. از شلوغی ترافیک و نور و صداها به اولین سراشیبی فضای سبزی که می رسم راهم را کج می کنم و به کوچه خیابان های اطراف پناهنده می شوم. با آنکه شب از نیمه گذشته است، اما به مدد چراغ های رنگارنگ و پرنور و کم نور، همچنان توهم روز در اذهان مردم باقی مانده و با جدیت تمام در حال پر کردن سانت به سانت خیابان ها هستند و در سیل جمعیتی که هرکدام به هر آن کجا که می داند یا نمی داند می رود، گم و گور می شوم. انعکاسم در شیشه ها و ویترین های پر زرق و برق مغازه ها را با گوشه چشمم دنبال می کنم، به خودم، راه رفتنم، افکارم، تصاویر آدمها و دیوارها و نوشته های افتاده در شیشه ها خیره می شوم. به چهره های آدم هایی که از رو به رو می آیند خیره می شوم، به راه رفتن آدم هایی که از کنارم جلو می زنند خیره می شوم، به نگاه های افرادی که ایستاده اند و مغازه ها را دید می زنند خیره می شوم ...
خوب یا بد دیگر در هر کوچه پس‌کوچه این شهر، هر قطعه زمینی که روی دستشان مانده را با چند درخت کاج و چنار و کمی چمن و شاید یکی دو نیمکت پر کرده اند. کوله را روی نیمکتی که در میانه پارکچه قرار دارد می گذارم و آرام دراز می کشم و سرم را روی کوله چند باری جا به جا می کنم تا زائده های موجود در سرم فرو نروند. به نور قرص ماه گم شده در انواع آلودگی های نوری و هوایی و صوتی و ... این شهر خیره می شوم و حواسم را از هر آنچه در افکارم وول می خورد پرت می کنم.
فردا راه زیادی در پیش دارم تا به هرکجا ...

پاسخ :

من تا دنیا دنیاست میتونم ادامه بدم 
و شما هم ..
و این عالیه ..
مرسی ک منو بردید ب حال خوبِ یکی دو سالِ پیش
مرسی از همراهیتون میلاد خان 
قلمتون مانا :)))
ریش قرمز (میلاد)
۰۹ خرداد ۹۷ , ۲۱:۳۱
به کدامین گناه و دلیل و ثواب نمی دانم، اما بیشتر سکوت ما در میان جمع رخ داد و حرف ها به خلوت گریخت و تا مرز سکوت در خلوت نیز پیش رفت، شاید یکی دو سال دیگر خبر منفجر شدن برخی از حرف های محبوس در خلوتمان به گوش رسید و شاید هم نه ...

....

شاید از ترس همین سوال است که خیلی جایی نمی مانم و زود به زود جابه جا می شوم، و شاید از ترس اینکه کسی نپرسد. می نشینم و کوله ام را باز می کنم و یک دنیا کاغذهای خط خطی شده را جلویش میریزم و می گذارم از میانشان هر آنچه طالب است بردارد. کاغذهای نوشته شده از خودم و هزاران نفر که با دلیل و بی دلیل در هر جایی، با تمبر و بی تمبر به دستم دادند، با و بی آدرس گیرنده. کاغذهایی که شاید بخشی از وجود فرستنده بوده باشد.

به دنبال خودم گشتم. نشستم در کنار آن پیر مرد، پشت شیشه کافه، کنار دکه، ایستگاه اتوبوس، حیاط مدرسه ابتدایی، تک تک مکان هایی که قابلیت تنها بودن داشتند، راه افتادم در کوچه باغ های خلوت، بازار شلوغ، خیابان های آشنا، پس کوچه های غریب، و هر آن مسیرهایی که قابلیت تنها عبور کردن داشتند، و خیره شدم، در میان تک تک زمان ها و مکان ها و افراد که هر کدام به دنبال چیزی می گشتند و یا دور خود می گشتند، خیره به دنبال خودم گشتم ...

پاسخ :

حقیقتا چیزی پیدا نکردم .. نکردی و نمیکنیم
برمیگردم خونه ..
از کنار اتوبان ..
خلافِ جهتی که ماشین ها حرکت میکنن راه می افتم
خونه م انتهای اتوبانِ .. 
بی توجه به بوق ممتد راننده تاکسی ها و شخصی ها ..
هنزفری رو داخل گوشم فشار میدم .. اهنگ بعدی که پلی میشه غیرِ مجازِ .. میتونی باهاش بگی کور بابای زندگی و اون چیزی که جُستنی ست :)
میرسم خونه .. سالم .. نه دست و پا شکسته .. تمام و کمال  .. کلید رو توی قفل میچرخونم .. باز هوا گرمه .. اهن در باد کرده ! با پهلو درو هل میدم .‌. میرم داخل.. کیفمو روی تک مبلِ گوشه ی هالی که ی فرش نه متری پرش کرده میندازم .. کلید پمپ اب کولر رو میزنم ..
بطری نوشابه ای ک حالا توش خاکشیر هست رو تکون میدم .. همونطور که ی نفس بطری رو سر میکشم
کلید موتور کولرو میزنم .. 
دراز میکشم کف اتاق و خیره میشم به لامپ چسبیده به سقف .. تمام حواسمو پرت نوری میکنم که از لابلای مژه هام میخوره به مردمک چشمم و یادم میره جوینده همیشه یابنده نیست .. 
ریش قرمز (میلاد)
۰۹ خرداد ۹۷ , ۱۶:۵۳
این سکوت های گاه و بی گاه و گاها طولانی ما رو بگزارید به حساب وراجی های بی جا و مکان و نابهنگام دوران جاهلیتمان. یک زمانی انقدر بیشتر از کپنمان حرف زدیم که دیگر وقتی می خواهیم حرف بزنیم حرفمان نمی آید، یا نمیدانیم چه باید بگوییم، یا چطوری بگوییم، به قولی حاصل افراط و تفریط روزگاریم، یک زمانی بلد نبودیم گوش بدهیم، حالا بلد نیستیم حرف بزنیم. یک زمانی بلد نبودیم بخوانیم، حالا بلد نیستیم بنویسیم.

...

من از این دیار و آن دیار بی خبرم جوان، سال هاست بنه بستم و کوله به دوش انداختم و در گذرم، از چه نمی دانم، به کجا خاطرم نیست، چه شد هیچ یادم نمی آید. سال های سال است در بین آدم ها و شهر ها و راه ها و خانه ها در گذرم، ماندنم در حد یک چرت کوتاه است و خوردن لقمه نان و پنیری که قوت ادامه راه شود، و نه به اندازه ای که عمق زندگی آدم ها را ببینم، عمق حقیقی و نه عادت های هر روزه ماشین وارشان. اما یادم هست پیر مردی که نمی دانم کجا دیدمش، و چرا این حرف را به من زد، با لبخندی صمیمانه که تا عمق استخوان هایم رسوخ کرد و حک شد گفت، جوان بگرد، جوینده یابندست. نمی دانم به دنبال چه می گشتم، اصا دنبال چیزی می گشتم یا نه، شاید، شاید من تنها حامل پیام بوده ام، در گذرهای همیشگی ام، برای جوانی که این سوی صاحل در جست و جوی چیزی بوده است.

پاسخ :

اون دوره 
اگه افراط های دوران جاهلیت هم بود حتی .. که نبود بنظرم صمیمیت توش موج میزد .. نیستن دیگه بچه ها .. شما و خیلی های دیگه یا اگه هستن ساکتن .. شاید چون دوره ای خودمم ساکت بودم و منتظر مونده بودم تا یکی بیاد دستمو بگیره و ازین سکوت بیرون بکشم 
نمیدونم ..

+ اگه اینورِ آب های آزاد کسی دیوانه وار ازت بپرسه برایمان چه آورده ای مارکو ؟
چی بهش جواب میدی .. بعد از شنیدن صدای اون پیرمردی که صداش و تک تک اعضای صورت و میمیک چهره ش شد جزء وجودت دنبال چی گشتی !؟ 
من که شنیدم و رد شدم ..تو دلم گفتم به این سن رسیده .. خوبی و بدی چشیده .. حالا ک تموم کارهاشو کرده نشسته تکیه به دیوار .. میکه بگرد !
چیو بگردم .. کجارو بگردم .. شاید من فقط باید بشینم و نگاه کنم .. بی هدف .. ی روزمو پشت شیشه ی ی کافه مشرف ب خیابون .. ی روزمو کنار ی دکه روزنامه فروشی .. ی روزمو تو ایستگاه اتوبوس ..ی روزمو پشت چراغ قرمز چهار راهِ فلان .. ی روزمو تو حیاطِ خاتون .. ی روزمو سرِ مزارِ حاج بابا .. ی روزمو کنار باغچه روی تخت و ی روزمو تو تراسِ ی اپارتمان ۵۰ متری که از توش بوی گندِ وینستون بیرون میزنه فقط بشینمو نگاه کنم
دقت کردی چقدر لوکیشن داریم واسه نشستن و نگاه کردن و خیره شدن های تنهایی !
آسـوکـآ آآ
۰۹ خرداد ۹۷ , ۱۶:۲۷
همه تنهایی حرفاشونو تو وبلاگاشون میزنن
هی هر روز تنهاتر میشیم...

پاسخ :

پایینِ همین تنهایی که به صورت نوشتاری دراومده میشه سکوتو شکست و باهم حرف زد 
حتی از همین تنهایی هامون ..
من از تنها شدن ترس ندارم
ما داریم روز به روز ساکت تر میشیم
ریش قرمز (میلاد)
۰۹ خرداد ۹۷ , ۱۶:۱۰
روزهای آخر دانشگاه حس و حال عجیبی داشت، از یک طرف شوق تمام کردن ترم های کوتاه اما سنگین و دردسرهای کتاب های جور و واجور و سال ها خواندن و امتحان دادن، و از طرف دیگر ترس رو به رو شدن با یک دنیای جدید، چرا که از وقتی دست چپ و راستمان را هم نشناخته بودیم، و در واقع تا چشم باز کردیم مدام در کلاس و اتاق و دیوار و میز و نیمکت و کتاب و معلم غرق بودیم، و حالا مانند انسان نخستینی که یکهو از میان غار تنهاییش قرار بود پرت شود در جمعیت مدرن تنهای امروز، گیج و منگ بودم و پر از ترس آنکه با چه چیزی قرار است رو به رو شوم. و این حس و حال دوگانه خود یکی از مهم ترین عوامل بوجود آمد کرختی زایدالوصفی بود که تمام جسم و روحم را بلعیده بود، خستگی ناشی از سال های پیاپی تکرار درس خواندن های بی معنی و درهم و برهم و بهت ناشی از عدم وجود هرگونه آینده احتمالی حتی در بازه زمانی دو ساعت بعد. و تنها این کرختی جزام گونه را با سرگرمی های گاه و بی گاه و بی هدف وقت پر کن به صورت موضعی و موقت درمان که نه، ساکت می کردم. آن جلسه هم با همین نیت رفتم، به نیت سپری شدن وقت زیادی در بین حرف های صد من نه سنتی یکی دو آدم احتمالا متشخص و هیاهوهای بی معنی و مزحک احتمالا چند تن از حضار فرهیخته. در همان بدو ورود اولین جای خالی ممکن را تصاحب کردم و ولو شدم تا برنامه آغاز شود. اما طبق معمول همیشه ناهماهنگی های ناخواسته موجب عقب افتادن شروع طوفانی برنامه شده بود، و این از اضطراب چند جوانی که آن جلوها مدام به این سمت و آن سو می دویدند به راحتی قابل مشاهده بود. کم کم داشت چشمانم روی هم میلغزید که با صدای تلق تلوقی که در بلندگوها پیچید از خواب قریب الوقوع پریدم. به سن که نگاه کردم جوانی را دیدم که جرعه ای آب می نوشد، و سپس شروع به صحبت کرد. حرف های به ظاهر پرت و پلایی که شاید در تمام این سال ها تنها حرف حسابی بود که شنیدم ...

پاسخ :

میدونی چند وقت بود که اینطور همراه نشده بودید؟
پا به پای من ..
توی پست ها 
از اول هم قدم تا تهِ راه !
بین این همه سکوت .. شماهارو دارم که حرف زدنتون میشه دلخوشی 
خودم گاهی راه حرف زدن رو میبندم
اما حالا واقعا نیاز بود به شکستن این سکوت ..
اون جوان شاید حرف هاش ناحسابی باشه .. اما دل به دریا زده که دل بکنه از ابیِ دریا :)
و پا بزاره روی خشکی 
بین آدم ها .. شاید این ورا زندگی جاری باشه 
هست ؟
لابلای ادم ها زندگی .. زندگی میکنه یا فقط اداست؟
پر ِ بنفش
۰۹ خرداد ۹۷ , ۱۱:۵۸
شما راست میگین :)
ولی اینی ک من میشناسم، سکوت کم بیاره، ایشون کم نمیارن :/
ما که دریغ نمیکنیم والا :)) خوشحالم میشیم :)))

پاسخ :

:))
پر ِ خاکستری
۰۹ خرداد ۹۷ , ۱۱:۲۲
دیگه تغییر داده آخه! بعدشم یه وقتایی حرف میزنی، حرف نمیزنه. یخ زده تر تر تر میشه ):

پاسخ :

تو همین وبلاگ هامون تنها راه ارتباطی صحبت کردن از طریق کلمات در قالب کامنتِ 
این رو هم‌دریغ میکنیم از هم :)
این خیلی بده ..
باید از ی جایی شروع بشه تا مهارت ارتباطی اونقدر قوی بشه که سکوت کم بیاره در مقابلش
پر ِ خاکستری
۰۹ خرداد ۹۷ , ۰۹:۳۸
چرا خیلی یخ میزنه؛ ولی وقتی چاره نیست چیکار میشه کرد؟ ):

پاسخ :

حرف بزنید با هم 
...
سکوت صداش ادمارو عوض میکنه و تغییر میده
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان