نگفتمت مرو !

کلید رو که توی در چرخوندم خیلی سخت باز شد ... دو سه بار در و جلو و عقب کشیدم تا وا بده این دره لامذهب .. بقول اقاجون تبله کرده بود .. باید یکی رو میاوردم با اون دستگاها ک سرش گرد هست .. که صدای گوش خراش داره در طرفش رو صاف کنه .. پشت در پر شده بود از برگ های پاییزی .. برگ های بلوط خشک شده و برگ انجیری ۵ انگشتی .. انگار پشت درو گرفته بودن که نذارن کسی داخل بشه ..‌به هر زحمتی که شد درو باز کردم و چمدون رو از صندق عقب تاکسی برداشتم و رفتم داخل .. حیاط تاریک رود .. یادمه کلید برق زیر پیچک های کنار در بود .. کلید رو که زدم چندباری لامپ ها خاموش روشن شدن و کل حیاط روشن شد .. دلم میخواست یه دل سیر نگاه کنم به حیاط .. به حوض ابی رنگ .. به تاب زیر درخت چنار .. به تخت گوشه ی سمت راست حیاط کا همیشه خانوم جون قلیون چاق میکرد و اونجا پای سماور ذغالی شون با اقاجون گل میگفتن و گل میشنفتن .. به شیشه های آبغوره ای که هنوز تو طاقچه ی تو حیاط بودن و از شر گربه ی چاقِ قهوه ای در امون مونده بودن .. اما خستگی راه و چندین ساعت نشستن این توان رو ازم گرفته بود .. پله هارو بالا رفتم .. کلید برق رو زدم ... همه جا روشن شد .. جز چندتا لامپی ک سوخته بود و خاکستری رنگ .. خونه با خاک یکی شده بود .. رفتم سمت اتاق خواب و ملحفه ی سفید رو پرت کردم اونور .. گرد و خاکش تا سر دلم‌پایین رفت .. چمدونو انداختم رو تخت .. برای همیشه موندن چمدون کوچیکی بود .. فقط وسایل ضروری مثل مسواک و حوله و کاسه قهوه جوش و قهوه ‌و کتاب هام.. لباس هامو عوض کردم .. یکی از پیرهن هاتو تن کردم با هممون شلوار جین .. رفتم توی اشپزخونه .. دنبال کبریت میگشتم یاد فندک تو جیبم افتادم .. گازو روشن کردم .. قهوه جوش رو گذاشتم و زیرش رو کم کم کردم .. لامپ تراس شکسته بود .. صندلی های اهنی زنگ زده بودن و بالشتک ها بوی نا میدادن .. ترسون ترسون پامو گذاشتم لبه ی میز .. لامپو عوض کردم .. از توی کمد رخت خواب ها دو تا بلشتک اوردم .. ک لابلاشون پر بود از نفتالین .. گذاشتم روی صندلی فلزی .. میزو تمیز کردم .. قهوه جوش اومده بود .. نشستم و ی پتو پیچیدم دور خودم .. روبروم تاریکی محض رود جز چراغ جلوی در خونه .. همونطور که سیگار مارلبرو فیلتر قرمز رو توی چوب سیگار جا میدادم یاد حرفت افتادم که فیلترش قرمزه تا جای رژ لب خانوم ها نمونه .. ک اگه بمونه جذاب تره .. یادم افتادم چقدر جاها ک باهم نرفتیم .. قرارمون هندونه خوردن دور حوض خونه ی اقاحون بود .. قرار بود تو ی شب برفی بریم‌درکه .. قرار بود نقش ی زن و مرد واقعی رو بازی کنیم .. قرارمون این بود که ی شب یکی ازون پیتزا معروف هارو تو سینی استیل برام درست کنی .. که یادم بدی چطور نقد کنم .. چطور عکس بندازم ... قرار بود یبار فقط یبار تو کتاب بخونی و من فقط گوش بدم .. از پاییز بدم میومد .. پاییز با تو خوب بود .. ببین ! ۱۳ روز مونده به پاییز و نه تو هستی نه خانوم جونو اقاجون .. سیگار به تهش رسیده .. قهوه سرد شده .. خونه ساکته و چیزی که جلوی چشمامه تویی سیگار به لب با شقیقه هایی ک موهاش سفید شده و عینک‌روی چشم هات .. 
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۲۹ توسط ثمین | نظر بدهید
مهدیه بانو
۰۷ آبان ۹۷ , ۱۶:۵۲
انگار هر چی رو مینویسی دیدی و همونجا بودی خیلی زنده ان..منم نوشتن رو دوس دارم و تخیل خوبی دارم اما تو خیلی خوب و بی نقصی اگه فیلنامه نویس بشی خیلی موفق میشی..

پاسخ :

ممنونم مهدیه جان...
من بعنوان شغل بهش نگاه نمیکنم 
ی جور تفاله گیرِ واسه حسی ک درحال لبریز شدنه :)
اجاره آپارتمان مبله در تهران
۰۱ آبان ۹۷ , ۱۰:۳۹
دیگه هیچ امیدی به برگشتنت نیست ... اینو من نمیگم جاده می میگه
شقیقه ت سفیده داری پیر میشی ... چقد آینه حرفاشو ساده میگه
___________________________
اجاره آپارتمان مبله در تهران
https://eskanbama.com
بانوچـ ـه
۱۸ شهریور ۹۷ , ۱۸:۲۱
چرا اینقدر خوب مینویسی آخه؟ آدم دلش میخواد بچلونت :)

پاسخ :

^_^
ذوق مرگ شدم :)
آسـوکـآ آآ
۱۷ شهریور ۹۷ , ۱۴:۱۹
چقدر تنهایی موج میزد تو نوشته ت...

پاسخ :

تنهایی خودش دریاست:)
بوبک جان
۱۷ شهریور ۹۷ , ۱۳:۲۶
نه یکم جمع و جورتر نشست که واسه بقیه هم جا باشه :دی

پاسخ :

عزیزم ♡
بوبک جان
۱۷ شهریور ۹۷ , ۰۰:۵۱
چقدر قشنگ بود ۰۰۰
حسابی به دلم‌ نشست :)

پاسخ :

چهار زانو؟:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان