بکشی دست روی تنهاییت ...

حراجیه خونه ی سرهنگ بود.. همون پالتوی نوک مدادی و چکمه های مشکی و دست کش های چرم رو پوشیدم .. آسمون انگار دودل که برف بریزه روی زمین یا بارون .. چترم رو برداشتم .. کلاه خزدار طوسی رو سر کردم و از پله های آپارتمان پایین رفتم .. همه جا ساکت بود .. فقط صدای بچه های دوقلوی حدیث تا توی راه پله ها میومد .. در رو که باز کردم هوای سرد تا مغز استخوانم رفت .. نه بارون بود و نه برف .. آسمون سیاهِ سیاه‌.. راهِ خونه ی سرهنگ رو پیش گرفتم .. آهسته گام برداشتن بخاطر کفه ی لیزه چکمه ها شده بود عادتم . چترم رو از دسته ش آویزوون کردم به دست چپم و دست راستم توی جیب بود . عابرها انگار که جایه مهمی برای رفتن داشتن و من هم .. تا خونه ی سرهنگ تقریبا نیم ساعت پیاده روی داشت .. که برای من یک گویا یک روز طول کشید .. چقدر این راه طولانی شده بود .. تا رسیدم سریع دستم رو روی زنگ نگه داشتم . مستخدم در رو باز کرد .. خوش آمد گفت .. وارد شدم .. هنوز خیلی شلوغ نشده بود .. کناری ایستادم و وسایل حراجی رو رصد کردم .. همه شیک و عتیقه .. میدیدمش .. درست سمت چپ من با بارونیه قهوه ای رنگ و کلاهی شکلاتی کمی انطرف تر از میزی که گیلاس ها را چیده بودند ایستاده بود .. زیر چشمی هوایش را داشتم .. حراجی شروع شد .. صدای چکش مانندی مثل پتک در سرم پیچید .. من همچنان حواسم پیش مرد بارانی پوشِ کلاه به سر بود .. و نظرخواهی زن های سانتی مانتالِ آن روزی .. همه چیز به فروش رسید .. جز یک جعبه ی موسیقی .. قیمت از ۱ میلیون شروع شد .. فریاد زدم دو میلیون .. گفت ۳ میلیون و من بدون هیچ فکری فریاد زدم ۴ میلیون .. ۴ میلیون یک .. ۴ میلیون دو .. ۴ میلیون سه .. فروخته شد ! نگاهش کردم .. نگاهمان در هم گره خورد.. خندید و حراجی را ترک کرد و من با ۴ میلیون از دست رفته و جعبه ی موسیقیِ فلزی راهِ خونه را پیش گرفتم .. خودش میدانست حتی با آن لبخند هم خیلی چیزهای دور را زنده میکند . در راه برگشت باران تندی می آمد . ساعت تقریبا ۸ شب بود .. راه برگشت طولانی تر شد .. و من در فکر اینکه یکسال دیگر در همچین روزی خانه ی سرهنگ اورا خواهم‌دید .. کلید را در قفل پیچاندم .. انگار بچه های حدیث هم خوابشان برده بود .. راهرو تاریک بود .. برق اصلی قطع شده بود .. وارد آپارتمان که شدم همه چیز دست نخورده مانده بود . تلویزیون را از برق کشیدم .. برق اضطراری را روشن کردم .. دمنوش گل ساعتی را توی لیوان شیشه ای دم انداختم و ب اتاق خواب رفتم .. جعبه ی موزیکال را روی میز کنار تخت گذاشتم .. آواژور را هم از برق کشیدم پنجره باز بود و تمام پرده ها خیس شده بودند .. یک زندگی اجباریِ رقت انگیزِ ترسناک .. مثل آفتاب پرست ها خودش را همرنگ پتو و تشک روی تخت کرده بود که دیده نشود .. نه میدانست زندگی عشق میخواهد و نه به عشق دوطرفه ایمان داشت .. انگار از پشت خانه ی شیشه ای اش زل زده بود به زندگیِ من و جز زل زدن کاری ازش برنمی آمد .. بارها توضیح داده بودم زندگیِ حیوانی هم حس دارد اما این همه سال فقط انگار در کمین نشسته بود تا مرا منصرف کند .. غذای روزانه اش را در سکوت میخورد و شب ها رنگ عوض میکرد .. و زندگی با چندر غاز حقوق من میگذشت .. و من هر روز در پیِ تمام کردن این زندگی بودم .. گاهی حتی ب این فکر میکردم که خودش و خانه ی شیشه ای اش را از پنجره ای که همیشه باز میگذاشت به بیرون پرت کنم و نقش زنی را بازی کنم که همسرش خودکشی کرده و این شود پایان زندگیِ دو نفره ی آفتاب پرستی .. جعبه را برداشتم و بغل کردم و بعد از خوردن دمنوش به خواب رفتم .. شاید روز بعد بفهمد زندگی یعنی رابطه ای دو طرفه نه چیزی که او شروع کرده بود !


+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۱۶ توسط ثمین | نظر بدهید
مریم
۲۱ آبان ۹۷ , ۱۶:۲۱

سلام


"لطغا نظرت راجع به کلیپ ''عُمر کُشون!

در

http://hajferdowsi.com/1327/

رو بگو.

اگه نظرت رو همونجا بگی ممنون میشم..

درضمن میتونی در گفتگوهایی با موضوعات جالب شرکت کنی و نظراتت رو به

اشتراک بگذاری...

در

http://hajferdowsi.com/froums/

تشکر.
اجاره سوئیت مبله در تهران
۲۰ آبان ۹۷ , ۱۵:۲۹
نوشته ملموسی بود ... می شد باهاش همراه شد و قدم به قدمشو حس کرد ...
نعمت خوب نوشتن رو دارید :) قدرش رو بدونید ... در کل لذت بردم :)
___________________________
اجاره آپارتمان مبله در تهران
https://eskanbama.com
آسـوکـآ آآ
۱۶ آبان ۹۷ , ۱۵:۵۸
تک تک لحظه هارو میشد تصور کرد
حس کرد...
واقعا قشنگ بود :)

پاسخ :

خیلی خوشحالم ازین بابت
ممنون عزیزدلم:)
مهدیه بانو
۱۱ آبان ۹۷ , ۲۲:۳۵
عالی عزیزم..

پاسخ :

ممنونم مهدیه جان
خانوم سه حرفی
۱۰ آبان ۹۷ , ۰۹:۲۶
عالی

پاسخ :

قربون برم شمارو ♡
ریش قرمز (میلاد)
۰۹ آبان ۹۷ , ۱۶:۳۵
شما چیزی هم نگید اوج کلماته، چه برسه به اینکه قلم فرسایی کنید که زبان در کام ما می خشکد و بی واژه می شویم.

دلتون همیشه شادکام :)

پاسخ :

اوه نه من دعوت نکرده بودم :دی
اصلا حواسم نیست :\

لطف دارید همیشه و همیشه
قلمتون مانا:))
ریش قرمز (میلاد)
۰۹ آبان ۹۷ , ۱۵:۰۴
چند روزی بود که خوب کار نکرده بودم و مونده بودم پول قسط این ماه ماشین رو چجوری باید جور کنم! برای همین هم تا آخرای شب چرخ می زدم تا شاید مسافری گیر بیاد. اون هم توو این هوای نامعلوم این روزها که ناگهان در اوج آفتاب، ابر می شد و در اوج سوز خشک، ناگهان برف و باران سرازیر می شد؛ چراکه آدم‌ها دیگر خیلی حوصله و وقت برای بارانی شدن ندارند، تنها خیس می‌شوند، و همین خیس شدن فراریشان می‌دهد و تا دل آسمان ترق و توروقی می‌کند، فوج فوج آدم است که به این سو و آن سو می‌دوند و در لابه‌لای رگبار فشنگ‌هایی که قرار است جانشان را بگیرد جاخالی می‌دهند و می‌گریزند. درست مانند همین امشب، که گویی ناگهان بغض دل آسمان سرباز کرده بود و های های گریه می‌کرد! و شاید هم فرشته ها در حال خانه تکانی بودند و آخر شبی فرش شستنشان گرفته بود که سطل سطل آب می ریختند، به گونه ای که دیگر برف پاک کن هم به خوبی از پس این همه آب باران بر نمی‌آمد. همه چیز از پشت این سد پر از آب تصویر و شمایل دیگری پیدا کرده بود. مغازه‌ها، خیابان‌ها، کوچه‌ها، آدم‌ها ...، نورهایی که روی شیشه پخش می‌شد و به توپ‌های مخملی رنگی تبدیل می‌شدند. از شدت سخت شدن تشخیص و سُر شدن خیابان، آن هم به خاطر لاستیک های بی عاج و سابیده شده ماشین، مجبور شدم خیلی آهسته حرکت کنم.
شمایل یک نفر که گویا خود را به سختی در آغوش گرفته و سر به زیر انداخته بود، از درب خانه‌ای با شکوه و درندشت خارج شد. یکی دو نور بالا انداختم تا متوجه تاکسی شود، اما بی‌آنکه نگاهی به هیچ طرف بی‌اندازد و مکثی کند، راه خود را ادامه داد. چند بوق کوتاه زدم، اما همچنان غرق در دنیای خود به راه خود ادامه می‌داد.
ماشین را نگهداشتم و ترمز دستی را بر حسب عادت محکم کشیدم، درب را باز کردم و پیاده شدم. باران بی‌رحمانه سخت و محکم می‌بارید، اما او چتری را هم که به همراه داشت باز نکرده و به قدم زدنش ادامه می‌داد و چیزی را در سینه می‌فشرد، گویی آن را در برابر این رگبار گلوله، با جانش محافظت می‌کرد. او می‌رفت و من آخرین بازمانده‌های نسل روو به انقراض آدم‌هایی که بارانی هستند را مشاهده می‌کردم.

پاسخ :

در خانه ی سرهنگ را که بستم انگار تمام آسمان و زمین روی سرم خراب شده باشد .. دلم فقط راه رفتن میخواست .. باران هم که ول کن نبود .. حتی امیدی برای باز کردن چتر هم نداشتم .. همه ی زن ها در پیاده رو به فکر ریختن ریمل و پاک شدن رژ گونه ها و بابلیس موهایشان بودند .. اما من به تنها چیزی که فکر میکردم دور کردن مسیر رسیدن به خانه بود .. این میان تاکسی ها هم دنبال لقمه نانی مدام بوغ میزدند و نور بالا میزدند در خیابانی که انگار برق هایش را از کابل اصلی قطع کرده بودند . صدای ترمز دستی را شنیدم .. اصلا حوصله این یک مورد را نداشتم .. مطمئنم اگر راننده من را با آن قیافه میدید یا گمان مزکرد دیوانه ام یا دائم الخمری که سرپناه ندارد شاید هم‌ اینه ای روبروی صورتم میگرفت که نشانم دهد دارم با خود چه میکنم !!

+من چی بگم در برابر درکت از حسم؟ دلم تنگ شده بود برای اینطور کامنتهات :))

محمد
۰۹ آبان ۹۷ , ۰۹:۵۰
عالی
فقط همین

پاسخ :

عالی نگاهِ شماست :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان