تراول تراول دلتنگی !

صبح رفته بودم بانک پول بریزم به حساب صندق رفاه اداره که وام بگیرم ! نوبت ک گرفتم نوشته بود ۲۸۸ .. یعنی تقریبا ۶۰ نفر جلوتر از من تو نوبت بودن .. نشستم ردیف اخر و رفت و آمد آدمارو نگاه کردم .. حرفاشون رو ناخواسته شنیدم .. همه تو این روزای آخر سال عجله داشتن برن دنبال کارشون .. بین تمام آدم هایی که هی میومدن و میرفتن مردِ پشت باجه ی شماره ۴ .. انگار خودت بودی .. اصلا خودت بودی .. انگار چیه؟ خودت بودی .. همون چشم ها .. همون نگاه .. همون فرم بینی ! مطمئنم که اون مرد کلافه شده بود از اینکه بهش خیره شده بودم .. هربار که سرشو بالا میگرفت چشمام چشم هاش رو میدید ! نمیدونم چی پیش خودش فکر میکردم .. حتی برام مهم نبود که بدونم ... دو ساعتی که تو بانک بودم فقط تو بودی و یه آلبوم ذهنی از خاطراتِ سالهای دور ! اینجوری دیدینِ یه آشنا .. یه شبیه به کسی که دوستش داریم یا داشتیم بدون شک کفاره ی گناهانمونِ .. و من امروز پاک شدم از هرچی گناه بود !
زمان: بیستُ هفتمِ اسفندِ نودُ شیش 
مکان: بانک ملی شعبه شهدا
بصرفِ ریختنِ دل !

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۵۲ توسط ثمین | نظر بدهید

اربعین !

امروز شد چهل روز که نیست .. از تاکسی که پیاده شدم اولین چیزی ک دیدم اعلامیه ی روی دیوارِ خونه بود .. نوشته بود اربعین .. عکسش گوشه ی بالا سمت چپ و اسم پسرا و دامادا و وابستگان و آدرسِ مسجد ! مامان بین اشک ریختنش میگفت ببین سر این دنیای بی ارزش چقدر بهم بدی میکنن .. گفتم بنظرت مادر دلش براش تنگ میشه؟ گفت آره بابا مگه میشه .. همین الانشم دلتنگه .. اینارو وقتی از سر مزار برمیگشتیم میگفت .. امروز گفتم گور بابای پرستیژ و خانومی .. بعد از اینکه همه رفتن ی در جعبه ی شیربتی رو گذاشتم رو زمین و نشستم کنار قبرش .. یاسین خوندم .. حرف زدم .. یاسین خوندم یادم افتاد چقدر خونه ساکته بعد دز رفتنش .. یاسین خوندم و حرف زدم باهاش .. که دیگه الان وقتشه دستی بکشی به سر و روی زندگیمون ! هنوز صدای دعای توسل حاج اقا مجللی نسب تو گوشمه .. صدای قران خواندن مردها تو سالن پذیرایی و مجلسی که ختم شد به بودنِ ۱۵ تا دختر و پسر و داماد و عروس و نوه و نتیجه و نبودنت ! و مادر که اسپند دود کرد و تخم مرغ چشم چشم کرد تا دور بشه بلا از چهارستونِ خودش و خونه ش ..


+ ۱۷ اسفند ماه

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۳۶ توسط ثمین | نظر بدهید

خیلی یهویی!


یِ بار اتفاقی .. تو تاکسی .. کنارم بشین !


+ نوشته شده در يكشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۴۲ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۷۰

دلم میخواد هر جا که میرم .. میشینم.. وایمیستم .. هرکی کنارم بود .. صداش کنم.. بکشمش ی گوشه و سیر تا پیازِ قد و بالای تورو براش بگم .. دلم میخواد هر روز مرورت کنم .. تو مترو .. اون دختره بود که گوشواره میفروخت .. ایستگاه توحید پیاده شدبم باهم نشستیم روی صندلی روبروی واگن بانوان .. تک تک گوشواره هارو نشونم داد .. قیمتشونو گفت .. زرد و سفید .. حواسم پیش تو بود ..‌ اگه ساکت میشد براش میگفتم که آره دلبرِ ما قد بلند بود و کمان ابرو .. میگه خانوم ! شما از زن حرف میزنید یا مرد ؟ میگم مگه ابروی کمونی فقط واسه زن هاست .. چشم هاش تو آفتاب قهوه ای بود .. موهاش مشکی ! کنارش که وایمیستادم تا زیر شونه هاش میومدم .. همیشه کیفِ کمری میبستم .. چرم مشکی .. دستمو میگرفت میکشید سمتی که کیف نداشت .. میگفت راه مزریم اینطوری راحت تری ! تک پوش و شلوار لی مشکی و کتونی های لاگوست ! بند دوربینشو مینداخت دور گردنم .. میگفت اولین و آخرین سوژه ی عکاسیم خودتی .. تر بود .. ترکِ زنجان ! صدای بمی که وقتی ترکی حرف میزد هر ناشنوایی رو شنوا میکرد و من جان میسپردم به اون صدا ! میگه خانم سه تا قطار رفت .. بالاخره نمیخوای انتخاب کنی ؟ یادم میفته که گوشواره ی چسبی دوست داشتی .. ی جفت تک نگین میخرم .. بلند میشه که بره ! نگام میکنه .. وایستاده تو درِ مترو .. میگه : بگرد پیداش کن ! 

+ نوشته شده در جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۳۶ توسط ثمین | نظر بدهید

نخراش!

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۵۰ توسط ثمین | نظر بدهید

ایمان بیاوریم به کسی که میماند

بچه ک بودم وقتی برف میومد و هوا سرد بود 
ی وان داشتیم سفید رنگ بزرگ .. مامان میرفت تو حیاط پرش میکرد از برف
میاورد تو خونه یه پارچه ی بزرگ مینداخت زیرش 
مینشستم کنار بخاری تو سینیِ گردِ استیل .. ادم برفی درست میکردم 
چقدر با چیزای کوچیک خوش بودیم و چقدر کم توقع ...
+
هربار ک برف میاد یاد فیلم نارنیا میفتم .. 
اون کمد که وقتی درش رو باز میکردن اسلان رو میدیدن 
و اون جنگل خوشگلی ک واردش میشدن 
+
فقط ی ساعت برنارد نیاز دارم تا خودمو برسونم اینجا :)


ی آهنگ از علیرضا آذر
گرمای بخاری برف های روی شیشه ی ماشین رو آب کنه 
و تا تهِ دنیا اگه ترافیک باشه اصلا مهم نیست :)
بشینی تو ماشین
گرمای ملایم بخوره ب صورتت
گرماش یخ نوک انگشتات رو آب کنه ! و گز گزش رو بندازه
و همچنان آذر بخونه .. 
نه ترافیک تموم شه
نه رنگ زرد و قرمز چراغ ها لابلای قطره های برف آب شده رو شیشه
و نه صدای آذر

+ ۱۰ بهمن ۹۶
پ.ن: دلم تنگ شده 
واسه ی سه چهار سال پیش 
دوران دانشگاه
و تمام اتفاقات خوب و بدی که یه دوستیه ناب رو رقم زد !
دلم میخواست یک سال وقت داشتم
برمیگشتم و تند تند همه رو مرور میکردم و ی جاهایی رو ک نمیشد ازشون گذشت 
میکندم .. میذاشتم تو جیب پالتوم و با خودم میاوردم ب الآنم !
چرا نمیشه یبار مث تو کارتون و فیلم ها و قصه ها زندگی کرد ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۰۴ توسط ثمین | نظر بدهید

مصائب دوری

روی شیشه های سسی که مامان برام پر کرد از ادویه .. خیلی تعصب دارم .. کسی نباید دورشون بندازه !
+ نوشته شده در يكشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۴۹ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۶۵

بری تو خیابون داد بزنی:

کسی نیست برای چهار  کلوم حرف حساب زدن ؟


+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۲۳ توسط ثمین | نظر بدهید

شرقیِ غمگین چشمات

صدایِ لرزونِ زنِ همسایه که معلومه پشتش ی دنیا گریه و گله و شکایته .. میگه خسته شدم از دست همتون .. حتی از دست تو ! و صدایِ آرومِ مرد که واضح شنیده نمیشه و صدای گریه ی دوتا بچه بین این دو نفر ! لعنت به زندگیِ آپارتمانی .. لعنت به نزدیکیِ فیزیکیِ آدم ها حتی از پشت دیوار هایی که خیلی شیک مزین شدن به کاغذ دیواری هایی با زمینه ی آبی و گل های سورمه ای و سبز .. و لعنت به زمانی که نه کتاب خوندن و نه موسیقی گوش دادن حواست رو پرت نمیکنه! ولعنت به زمانِ بودنت وقتی که نیستی .. حالا دیگه وقتشه بری سرِ کمدِ چوبیِ قد کوتاه گوشه ی اتاقت .. اون ژاکتِ خاکستری و مشکیتو تن کنی .. شالتو از لبه ی صندلی میز غذا خوری برداری و کتتو بندازی روی شونه هات و جیبهات رو چک کنی تا سوییچ ماشین یادت نره ! من اینجا هنوز دارم میشنوم صدای زن رو .. و حااا صدای مرد بلندتر شده و بچه ها ساکتن .. دعواشون سر خانواده هاست .. چقدر پر از دلهره ست این صدا ها .. در ماشینتو باز کردی .. استارت زدی تا موتور ماشین گرم بشه بعد از چند دقیقه راه می افتی .. بخاری رو روشن کردی .. کم کم بخار روی شیشه ها از پاینن تا بالا محو میشن ‌‌.. پشت چراغ قرمزی .. و حواست ب قشنگیه نور قرمز لابلای بارونِ ! من دارم ب این فکر میکنم که حالا وقتشه بیاد .. وقتشه بیاد و بگه علی عشقی تا قاتل شدن فاصله ای نداره و بلیط تئاتر سجاد افشاریان رو از جیب توییه کتت دربیاری و چشمامون برق بزنه از خوشیِ کنارِ هم بودن ! و پناه ببرم پشتِ شانه های پهن و سبیل هایی که فردین گونه ست .

+همیشه دلبر جنسِ دیگر نیست !

اینو گوش کنید .. 

حستونو بگید و بجای من برید و این تئاتر رو ببینید و جای من رو هم خالی کنید


+ نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۱۹ توسط ثمین | نظر بدهید

حالتو تقسیم کن ...

رانندگی کنی با این آهنگ !


..


بعداز آن همه زخم که به جان من افتاد
تو به تسکین دل یار دگر بودی
من به جان بخریدم که بمیرمو اما
برسی به کسی که به آن دل داده بودی


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۴۳ توسط ثمین | نظر بدهید
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان