۷۶۵

بری تو خیابون داد بزنی:

کسی نیست برای چهار  کلوم حرف حساب زدن ؟


+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۲۳ توسط ثمین | نظر بدهید

شرقیِ غمگین چشمات

صدایِ لرزونِ زنِ همسایه که معلومه پشتش ی دنیا گریه و گله و شکایته .. میگه خسته شدم از دست همتون .. حتی از دست تو ! و صدایِ آرومِ مرد که واضح شنیده نمیشه و صدای گریه ی دوتا بچه بین این دو نفر ! لعنت به زندگیِ آپارتمانی .. لعنت به نزدیکیِ فیزیکیِ آدم ها حتی از پشت دیوار هایی که خیلی شیک مزین شدن به کاغذ دیواری هایی با زمینه ی آبی و گل های سورمه ای و سبز .. و لعنت به زمانی که نه کتاب خوندن و نه موسیقی گوش دادن حواست رو پرت نمیکنه! ولعنت به زمانِ بودنت وقتی که نیستی .. حالا دیگه وقتشه بری سرِ کمدِ چوبیِ قد کوتاه گوشه ی اتاقت .. اون ژاکتِ خاکستری و مشکیتو تن کنی .. شالتو از لبه ی صندلی میز غذا خوری برداری و کتتو بندازی روی شونه هات و جیبهات رو چک کنی تا سوییچ ماشین یادت نره ! من اینجا هنوز دارم میشنوم صدای زن رو .. و حااا صدای مرد بلندتر شده و بچه ها ساکتن .. دعواشون سر خانواده هاست .. چقدر پر از دلهره ست این صدا ها .. در ماشینتو باز کردی .. استارت زدی تا موتور ماشین گرم بشه بعد از چند دقیقه راه می افتی .. بخاری رو روشن کردی .. کم کم بخار روی شیشه ها از پاینن تا بالا محو میشن ‌‌.. پشت چراغ قرمزی .. و حواست ب قشنگیه نور قرمز لابلای بارونِ ! من دارم ب این فکر میکنم که حالا وقتشه بیاد .. وقتشه بیاد و بگه علی عشقی تا قاتل شدن فاصله ای نداره و بلیط تئاتر سجاد افشاریان رو از جیب توییه کتت دربیاری و چشمامون برق بزنه از خوشیِ کنارِ هم بودن ! و پناه ببرم پشتِ شانه های پهن و سبیل هایی که فردین گونه ست .

+همیشه دلبر جنسِ دیگر نیست !

اینو گوش کنید .. 

حستونو بگید و بجای من برید و این تئاتر رو ببینید و جای من رو هم خالی کنید


+ نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۱۹ توسط ثمین | نظر بدهید

حالتو تقسیم کن ...

رانندگی کنی با این آهنگ !


..


بعداز آن همه زخم که به جان من افتاد
تو به تسکین دل یار دگر بودی
من به جان بخریدم که بمیرمو اما
برسی به کسی که به آن دل داده بودی


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۴۳ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۶۲


گاهی آدم نیاز داره .. یکی .. غریبه .. آشنا .. از هرکجای این زمینِ آبی و خاکی .. وسط وب گردی های روزانه و شبانه ش .. بیاد .. ناشناس .. ی چیزه خوبی بنویسه .. دمش رو بزاره رو کولش .. ۴ تا پا قرض کنه و بره ! بعد تو بمونی و اون حسِ خوب و انتظار !! 


+


گاهی چقدر عقب میمونیم از هم سن و سال هامون .. گاهی که داریم نزدیک میشیم به سی سالگی و اندر خم یک کوچه ک چه عرض کنم .. یک دنیا ماندیم !


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۰۳ توسط ثمین

در هیاهوی زمستان ! پیشکش بردیم ..


صبح زود .. طلوع خورشید .. هوای پاک .. نسیمِ خنک .. راننده های با حوصله .. آدم های خندان .. سکوت کوچه ها.. خلوتیِ خیابان ها به کنار ! اون دسته گل  های نرگس پشتِ شیشه ی گل فروشیِ خیابان طالقانی .. بین گل های دیگه چیزه دیگه بود :)
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۴ توسط ثمین | نظر بدهید

اسیرِ کوی توام ! (بدحال نباش .. )

نشسته بود لبه ی سکوی توی تراس ! سیگارش گوشه ی لبش بود و با گوشه ی پیراهنِ سورمه ایِ کتانش داشت عینکش رو پاک میکرد ! عینکو زد به چشمش .. سیگارش رو گرفت بین انگشت سبابه و شصتش .. خیره شده بودم به دودی که از سیگار بالا میرفت .. لیوانِ گل گاو زبان رو سر کشید ! انگار مارو انداخته بودن داخلِ یه حباب از شیشه ی دو جداره .. صدای محوی به گوش میرسید .. بوی دکلره و رنگ موهام با بوی سیگار قاطی شده بود .. آسمون داشت نارنجی میشد .. عادت داشتیم عصرها بشینیم تو تراس و بو بکشیم هوای کثیفِ شهر رو و لذت ببریم از همین ناخوشی ها ! از هرچیزی که باعث میشد کنار هم باشیم و وقت بگذرونیم .. هوا تاریک شده بود .. فقط نورِ زردِ چراغ برق بود که افتاده بود تو صورتش و میزاشت که ببینمش ، سیگارشو گذاشت گوشه ی لبش .. دستشو دراز کرد گفت : عینکتو بده شیشه ش رو تمیز کنم .. عینکمو از بالای سرم برداشتم دادم دستش .. ها کرد روی شیشه و با گوشه ی پیراهن تمیزش کرد .. صداها بلند تر شده بود .. شعار پشتِ شعار ! گفت : این مردم دنبال جوابن ، آدما وقتی جوابِ توقعاتشون رو نمیگیرن بهم میریزن و راهی جز بروز ندارن .. کاست رو داخل ضبط گذاشت ! همون خش خش و شروع آهنگ : کِی رود رخ ماهت از نظرم ؟ به غیرِ نامت کِی نامِ دیگر ببرم ؟! 

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۱۴ توسط ثمین | نظر بدهید

759

وقتی از جلوی اینه رد میشید به خودتون لبخند بزنید
خیلی حسِ خوبیه :)


+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۵۹ توسط ثمین | نظر بدهید

مهر به در !

_ خانوم شما میخندید گوشه ی لپتون سوراخ میشه

+ اوهوم [ با خنده ی عمیق تر ]

_ اا خانوم شد دوتا !!
همیشه بخندید خانوم
خوشگل میشید


.
.

چقدر دقت میکنن به همه چیز جز درس!!
30 مهر 96
+ نوشته شده در يكشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۰۷ توسط ثمین | نظر بدهید

از ره به در شدم .. دیوانه تر شدم

پاییز برای من همیشه آبی بود .. رنگ ژاکتش .. آبیِ آسمونی با بافت های درست و یقه ی گرد و آشتین مچ دار .. وقتی میپوشیدش انگار تموم درختا رنگِ آسمون روی خودشون میپاشیدن ! انگار گیله گل .. همون آرایشگرِ محل .. تیوپ رنگ فانتزیِ آبیش رو خالی کرده روی برگ های خشک دورِ باغچه و اکسیدان ریخته روشون و داره بهمشون میزنه.. همیشه وقتی پاییز میشد این ژاکتِ بفتِ لعنتی و انگشتر فیروزه ش غوغا به پا میکرد توی دلِ دخترای دمِ بختِ محل .. خاتون اربعین نذرِ شله زرد داره هر سال ، اون سال هم .. همه ی دخترا دورِ دیگ ها میپلکیدن تا بالاخره نوبت بهشون برسه تا هم بزنن و حاجت بخوان .. خاتون به شوخی میگفت : این ورپریده هارو هم خدا به حق همین روز عزیز بفرسته خونه ی بخت .. همشون لپ هاشون گل مینداخت و ریز ریز میخندیدن .. توی دل همشون فقط یکی بود که ژاکتش آبی بود و نگین انگشترش فیروزه .. یکی از کاسه های چینیِ گل قرمز خاتون رو برداشتم .. پرش کردم از شله زرد .. رد زعفرون روش خوشمزه ترش میکرد .. لابلاش رو پر کردم از خلال پسته و بادوم و دارچین .. اون کاسه دلِ هر بیننده ای رو میبرد .. چادر مشکی رو سر کردم .. کاسه رو گرفتم زیر چادرم و رفتم توی کوچه کسی نبود .. خونه شون چهارمین خونه بود سمت راست ! زنگ که زدم چند دقیقه طول کشید تا در باز بشه ! خودش بود .. همون ژاکت آبی با پیرهن مشکی زیرش ! ریش هاش بلند شده بود .. چشم هاش انگار سیاه تر از قبل و تارهای جوگندمی بین موهاش بیشتر .. گفتم نذریِ .. کاسه رو گرفت .. انگشتر فیروزه ش خورد به کاسه ! صدای خوردنش .. بخودم اومدم .. داشتم بادوم خلال میکردم برای نذرِ اربعینِ خاتون .. پس فردا حیاط و خونه شلوغ میشد و نمیشد کار هارو گذاشت برای دقیقه ی آخر .. توی بالکن نشسته بودم .. بوی اسپند میومد .. هوا سرد شده بود .. خاتون شال بافتنی ش رو انداخت روی شونه هام .. شالِ آبیِ آسمونی با بافت درشت که روش مروارید کار شده بود ! گمونم پاییز باید رنگاشو جمع میکرد .. و گیله گل دست به کار میشد و دستی به سر و صورت برگ و درخت ها میکشید!

gmyy_500x888_1484720283263201.jpeg

+حتماً گوش بدید
.
.


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۲۶ توسط ثمین | نظر بدهید

به جون موهای فرفریت قسم

عاشقانه ای نیست برای نوشتن ! مگه نمیگن پاییز که میاد باید دست به قلم هاش دست به قلم بشن واسه نوشتن از معشوق !؟ ما نشستیم یه گوشه ی عزلت .. تی بگ توی ماگِ موردعلاقه مون بالا و پایین میبریم و هی غرق میکنیم و هی نجاتش میدیم بلکه آبِ زلالِ و داغ و بی رحم بشه رنگ قهوه ای ‌و قلب سردمون رو گرم کنه ! بره بره بره تا برسه به ترک های دلمون و یخش رو بشکنه .. هنوز پاییز یک ماهه نشده که ننه سرما لونه کرده کنج دلمون ! یکی باید دستمونو بگیره ببره بچرخونه هی راه ببره راه ببره راه ببره راه ببره که سرمای پاییز روشو کم کنه .. گورشو گم کنه و لپ های ما گلی بشه ! و رو سیاهیش بمونه برای پاییزی که نه نارنجیِ .. نه برگ های انجیریِ خشک روی زمین ریخته که روش راه بریم و خرش خرشش حالمونو خوب کنه .. نه چهارتا قطره بارون اومده تا نمِ ش بشینه رو موهامون ! و نه کسی رو با خودش آورده که بگه به جون موهای فرفریت قسم ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۴۲ توسط ثمین | نظر بدهید
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان