حق الناس

تــو لبخــندِ ایـن روزهـآ را بمـن بدهــکاری ...



امضا : ثمین

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۰۴ توسط ثمین | نظر بدهید

47امین

تنــهایی زنـی ست منتــظر ؛ 

که اشــک هایش را بــا گوشــه ی چارقــدش پــنهــان می کنـد...



امضا : ثمین

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۰۱ توسط ثمین | نظر بدهید

مصیبتِ عظمی

مرد اگر بودم تمام این نیامدن هایت را زیر سبیلی رد میکردم...

زن بودن هم مصیبتی ست برای خودش!



امضا : ثمین

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۴۹ توسط ثمین | نظر بدهید

حسِ بچگانه!

سردرگمی یعنی:

دلتنگ باشی اما دلت اِرور بدهد که : آدمِ مورد نظر یافت نشد . . .



امضا : ثمین

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۰۵ توسط ثمین | نظر بدهید

ژانوارژان کجاست؟

وقتی داشتند بابا لنگ درازهای اینجا را تقسیم میکردند.. 

بابای من در دنیای جودی ابوت جا ماند !

من حتی از قافله ی متیو و ماریا هم جا ماندم

... تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت را، نشنیدم

وشدم کوزت در بینوایان ...



امضا : ثمین

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۲۴ توسط ثمین | نظر بدهید

39اُمین

ایـن روزهـا خـدا برایـم نقـش پـدری خستـه را بـازی میکـند


امضا : ثمین

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۳۹ توسط ثمین | نظر بدهید

من باختم،اما کسی جز ما نخواهد برد!

باقی ماندن نصفِ بسته ی سیگارت یعنی بدونِ من ، زندگی بر وفقِ مرادت ست . . .



امضا : ثمین


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۳۷ توسط ثمین | نظر بدهید

دستمال گلدوزی شده

پیراهن چهارخانه ی مردانه ای که

 در جیبش یک دستمال گلدوزی شده { کارِ دست یک زن } نباشد ؛

بوی مردانگی نمیدهد ...



امضا : ثمین

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۳۳ توسط ثمین | نظر بدهید

قهوه ات را دوباره میریزم

یاد زنگ انشای مدرسه افتادم ، کلاس چهارم که بودم ، همیشه نمرات انشام خوب بود اما خودم راضی نبودم !

نه از نوشتنم و نه موضوعات .. موضوعها همیشه تکراری بود مثل همون موضوع کلیشه ای " علم بهتر است یا ثروت ؟ "

و همیشه همه توی دلشون ثروت رو انتخاب می کردند ولی علم برنده ی ظاهری این انتخاب بود .

تا جایی که یادمه همه درگیر مادیات بودیم و این جمله هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیره که " عاشقی برات نون و آب نمیشه! "

شاید اگه موضوع انشاهامون درباره ی دوست داشتن و نقطه ی مقابلش، دوست نداشتن و تنهایی بود، الان این غول دو سر ، کابوس بیداری و خوابمون نمیشد! و با افتخار اختیارمون رو دست نمی گرفت.

همه یجورایی تنهاییم! منی که بیست و اندی از این زندگی رو دیدم و مادربزرگم که سنی ازش گذشته، ولی تنهایی ما دو تا یک فرقی با همدیگه داره

شاید بشه گفت تنهایی اون اقتضای سنشه ، بشه گفت اون الان باید تنها باشه ، اما من چی؟

منم باید تنها باشم؟

تو اوجِ جوونی؟

خیلی دلم میخواد از مادر بزرگم بپرسم معنی تنهایی برای اون چیه؟ شاید اصلا اون احساس تنهایی نمیکنه و من اشتباه برداشت کردم،شاید این فقط یک فرضیه باشه که من برای دلداری دادن بخودم تو ذهنم ساختم !

وای به اون روزی که بفهمم این فرض هم اشتباست،اونوقته که من میمونم و تنهایی،اونوقته که دیگه نمیتونم بهش اَنگ بزنم که تو الان با مادربزرگه هم هستی! اونوقته که این رابطه هر روز تنگ و تنگ تر میشه...

و تنهایی میشه یارِ جانیِ من و راهی جز تسلیم ندارم!

تنهایی میشه مردی با قد بلند، چهار شانه، با بارانی مشکی و سیگاری گوشه لبش که در خیابانی بی انتها از دور می آید و همیشه دور است!

هیچ وقت نزدیک نمی شود! هیچ وقت مانند آن جمله ی تکراری اول دبستان که معلم برای تمرین املا میگفت " آن مرد آمد " نمی آید!

تنهایی از دور دست تکان می دهد و ریشخند ات می کند و دودهای سگارِ برگ اش می رود بالا .. بالا .. بالا

تنهایی مانند همان مرد است .. که هیچ وقت نرسید و دور ماند .. ولی همیشه ماند !



امضا : ثمین

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۳۲ توسط ثمین | نظر بدهید

میبوسمت،میبوسمت،میبوسمت از دور...

بچه که بودم،همیشه وقتی که سریال پزشک دهکده رو میدیم دوتا چیز دلم میخواست .. یکی اینکه ایکاش منم میتونستم مثل اون دکتره که اسمشم یادم نیست لباس بپوشم،ازون پیرهنایی که دامنشون پف داره .. راستش هنوزم دلم میخاد..اصلا یکی از دلایلی دلم میخواد یبار برم فرانسه همینه .. و اصلا هم ربطی به اون فیلم تداره .. زن های فرانسوی هم ازین پیرهنا میپوشن با یک کلاه به سر،کلاهی که همه جور گل و گیاه و میوه روش چسبیده شده ...
دومی هم یه مرد مثل سالی.. همین که اسم اون مرد سرخپوست چهارشونه و هیکلی یادمه ولی اسمه دکتره که نقش اول بود رو نه!همین یعنی وجود یک مرد خیلی مهم تر از یه پیراهن با دامن پف دار هست..
حالا فکر کن توی فرانسه زندگی کنی،یکی از شیک ترین پیراهن ها و با بیشترین پف دامن بپوشی،یک کلاه فوق العاده زیبا هم سرت باشه و یه کیف کوچولو توی دستت،ساده اما شیک.. توی یک کافه نشسته باشی و مشغول خوندن کتاب
بعد؛ یکهو بشنوی: بونژور مادام .. سرتو بالا بگیری و بی راده لبخند بزنی به مردی که هم چهارشونه ست،هم خوش هیکل،هم قوی،ظاهر زیبا با کت بلند و شلوار ست! همون مردی که قراره تورو بانو صدا بزنه .. و الان بخاطر هم رنگ جماعت شدن مادام از زبونش نمیفته وگرنه تو همیشه بانو هستی و میمونی ... همینطور که داری به اینا فکر میکنی یادت میره جوابشو بدی،پشت صندلیت ایستاده.. دوتا دستشو میزاره روی شونه هات و سرشو میاره نزدیک گوشت و میگه : بانو دیگه ما رو هم تحویل نمیگیری؟
تازه به خودت میای،یه لبخند گَل و گشاد میزنی و با همون ادا و اطوار زن های فرانسوی میگی‌ : بونژور موسیو ...


امضا : ثمین
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۲۷ توسط ثمین | نظر بدهید
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان