مخلص کلام ک دلمان گرفتـه آقـا جان

چقدر دلم میخواد یکی برام فال حافظ بگیره . . .
یکی که دلش پاک باشه .. یکی که دوست داشتنی ترنی آدمِ زندگی باشه .. یکی که صدقش صاف باشه
چقدر دلم میخواد مثل بچگی هام چشمای پر از اشکمُ بچلونم و بیفتم تو بغل مامانم و با گریه بگم که چه مرگمه
و اونم دست هایی گه بوی بهارنارنج میده رو روی موهام بکشه و بگه پدر اونی که دختر منو اذیت کرده درمیارم .. و من اونقدر ساده تر از این باشم که دلم قرص باشه که مامان حقشو میزاره کف دستش
دست هرکسی که دخترشو اذیت کرده
اما دیگه نه من اون دختر کوچولوی مو فرفری هستم .. نه چشمام باهام یارن .. نه میپرم بغل مامان و شکایتی میکنم
ولی .. دست های مامان هنـوز بوی بهارنارنج میده .. و حالا میشن سپر روی صورتِ دخترش تا کسی بی رمقی چشماش رو نبینه
چقدر دلم میخواد برگردم به سال 92 .. پیش همون کف بین جنوبی ای که سر مقبره فردوسی بهم گفت دختر چشم شوخ .. بختت روشنِ
حال آدم که دست خودش نیست .. حالا بیا اینو حالیِ این و اون کن .. نیست آقا نیست .. یه دقیقه خوبه .. یه دقیقه بعد تمام غصه ها خراب میشه رو دیوار دلت
بی دلیل
بی آدم
بی اتفاق
بی هیچی
حالِ آدم بی حال میشه .. و جرات نداری حرف بزنی .. بگی اقا چون دلم داره میترکه از غصه ای که نمیدونم چرا هست .. که مرده شورِ هر چی غصه هست رو ببرن
تا دهان باز میکنی فلانیُ فلانیُ فلانی رو میارن جلوی چشمت که ببین چقدر مشکلات دارن و صبورن .. و تو جونی نداری تا داد بزنی من از مشکلات حرف نمیزنم ..
داد بزنی و بگی آدما حتی توی یه خونه ی 100000 متری با استخر و جکوزی و دوبلکس و سوبلکس و چوبلکس وقتی لم داده روی کاناپه جلوی سینمای خانگی و داره چارلی چاپلین میبینه
و نِی قلب شکل صورتی رنگش رو توی نارگیل پوست کنده میکنه تا آب نارگیل بخوره بـــــاز هم ممکنه دلش بگیره ..




+ مثل من امشب رو با نینوش نگذرونیدااا


+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۲۰ توسط ثمین | نظر بدهید

یکمِ اسفندِ سالی که دارد می میرد

هرکس باشد خسته میشود از آدم های خیرخواه اطرافش .. خیرت را میخواهند که مدام میپرسند درست تمام شد ؟ ارشد شرکت نکردی؟ دکترا قبول نشدی؟ سرکار نرفتی ؟ مدرکتو قاب کن بزن کنار اونیکی ! هنوز ازدواج نکردی ؟شوهر گیر نمیاد که الان ! این ها همه رو از روی خیرخواهی میگن و نمیفهمن هر خیرشون میشه شر میشه پتک روی سر تو ! کاش بیایی .. کاش زودتر زنگ خانه را بزنی .. سبد گل لیلیوم و رز قرمز هم برای از ما بهترون .. نمیخواهم .. اصلا تو فقط یک شاخه ی گل سرخ پلاسیده از همان کودک کاپشن قرمزی که کلای کاموایی مشکی سر میکند و سر چهارراه نزدیک خانمان گل میفروشد بخر .. آخرین گلش را بخر .. یکم گرانتر تا او هم در قند آب شدن در دل من شریک شود .. همان لباس های غیر رسمی همیشگی ات را تنت کن و زنگ خانه را بزن و خودت را برسان .. کاش من را راحت میکردی از این فشارهای خیر و صلاحی که همه و همه درگیرش شدند تا من را شاغل و زن خانه ای کنند که پشتش زور است و زور و زور ! نمیدانم غیرتت برمیدارد که تو انجا کنار شومینه ی خانه ی آنچنانیتان لم داده باشی و مثل مردهای پنجاه ساله با کنترل تلوزیون ور بروی و کانالها را اینور و اونور بکنی و ته تهش پای شبکه ی مستند خوابت ببرد و من اینجا فقط ظهرها با حدیث کساء شبکه ی آفتاب غرورم را اشک بریزم و دم نزنم از اینکه حالا در بیست و پنج سالگی نبودنت دارد بیداد میکند مردِ مومن!



پ.ن : اصلا به شبهای بدون بودنت ... لعنت

+ گوش بدید


+ نوشته شده در دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۱۴ توسط ثمین | نظر بدهید

دخت

اهواز باشیم بین آدم هایی که لابلای گرتُ خاک می روند و می آیند و بهم تنه میزنند و بعضی هاشان با عذرخواهی و بعضی ها بدون عذرخواهی میگذرند .. اهواز باشیم از این ماسک های فیلتردار قاب کنیم روی صورتمون .. که فقط دو چشم پیدا باشد .. اهواز باشیم هی سرفه کنیم که اُهو اُهو و برای همه آنقدر عادی شده باشد که کسی با مضت پشتمان نکوبد و آبی دستمان ندهد .. اهواز باشیم دلمان مثل هوای شهرمان گرفته باشد و انگار هفته ی مان پر شده از جمعه ها و جمعه ها و جمعه ها .. اهواز باشیم .. ماسک روی صورت داشته باشیم .. گوشه ای بایستیم .. مثلا تکیه بدهیم به تیر چراغ برق چوبی در یکی از محله های قدیمی و بین آدم های عجله دارِ بین نخل های خشک دنبال چشم های آشنا بگردیم  .. همان چشم های مشکیِ معروف !

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۰۳ توسط ثمین | نظر بدهید

Mary and Max

همه ی ما مَری هستیم .. همه ی ما دخترها بجای یک کودک درونِ احمق یک مَریِ تکُ تنها داریم که مادرش غرق شده در بهترین آبجو و پدرش هم لابلای چای کیسه ای زندگیش رو میگذرونه .. و مری که تنهاییش رو با یک آدم ناشناخته در اون سرِ دنیا شریک میشه .. آدمی که میشه شک کرد در مرد بودنش .. حرف میزنیم .. احساس مونده توی گلومون رو میچَپونیم توی کلمات و توی یه نامه .. پیام .. اس ام اس .. میفرستیم تا خونده بشیم .. دیده بشیم .. و فرار کنیم از غولِ بی سر و پای تنهایی !







+بالاخره دیدمش .. با این که همش دستم رو این تا بود }{ برای زیرنویسش :|

عالی بود .. پیشنهاد میشه

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۵۳ توسط ثمین | نظر بدهید

682


آدم اگه صد سالش هم بشه باز باید یکی رو داشته باشه تا بعد از آمپول زدن خودش رو براش لوس کنه



+ نوشته شده در يكشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۳۲ توسط ثمین

680

کاسه ی پر از حنای مسی رو گذاشته بود جلوش و چهارزانو روی زمین نشسته بود و تکیه داده بود به پشتی .. گفتم خاتون حالا چرا حنا؟ بزار عصری میرم برات یه رنگ شرابیِ آلبالویی میگیرم .. موهاشو با شونه ی مشکی رنگ جمع کرد بالای سرش .. ریز نگاه کردنش پر از قربون صدقه ست .. گفت بیا بو کن این حنارو آدمو مست میکنه .. راست میگفت .. دلم میخواست خودمو گم کنم توی گذشته ای که چیزی ازش نمیدونستم .. وقتی که هیچ چیز پیشرفت نکرده بود .. اونموقع هایی که وقتی مامان میرفت سر کار؛ خاتون منو میبرد حموم عمومی .. و خزینه ش میشد استخر اختصاصی م .. که بعد از کلی مثلا شنا کردن میرفتم سراغ ساک حمومی که همیشه تهش پر بود از مغز بادوم های باغ آقاجون و پفک های اشی مشی که از حسن آقا میخریدیم ! دستکش های پلاتیکی رو دستم کردم و همه ی حنای توی کاسه ی مسی رو مالیدم به موهاش .. نشسته بود زیر پنجره تا نور آفتاب از پشت گل های شمعدونی موهاشو سشوار بکشِ ..


+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۰۰ توسط ثمین

#حال_خوب_کن

ماه های اولی که وبلاگم رو ساختم .. مرداد ماه .. یه طرحی به ذهنم رسید که نصفه و نیمه ولش کردم

دلم میخواد ادامه ش بدم ..

شما هم مثل من چیزهای کوچیک ولی دوست داشتنی زندگیتون رو در قالب چند کلمه اینجا بنویسید تا تبدیل بشه به عکسنوشت با اسم خودتون


: )


شنیدنِ این آهنگ هم خالی از لطف نیست


+

دالِ دوست داشتن



+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۴۱ توسط ثمین | نظر بدهید

678

جای خیلی چیزها خالی ست،مثلا جای بوت های سایز ۴۳ مردانه روی برف های نشسته در پیاده رو،جای نگاه های پر از خنده ی زن و مردی منتظر پشت چراغ قرمز،جای دسته گل نرگس جلوی داشبورد ماشین،جای جایت خالیست از آنور گوشی و ضعف رفتن برای صاحب صدایی که حکمِ زندگی را دارد،نگاه مهربان از دو چشمِ قاب گرفته پشت عینکی بدون فرم که اول روی بینی تنظیم می شود تا دقیق تر مهربانی اش را تقسیم کند،خودنویس لابلای انگشتانی بلدند بنویسند،نوازش کنند،آچار به دست بگیرند یکجورایی درمایه های دستان پرتوان گجت،جای خیلی چیزها خالی ست!مثلا ترکیب بوی کتلت و rich man، صدای ضربات چاقو روی تخته ی چوبی و عطر گشنیز پیچیده در هوا با خنده هایی که نوید نهاری مردانه‌را می دهد،راستش بی رودربایستی عرض کنم لپ کلام اینکه جایت بین همه چیز خالی ست!و جای خالیِ پالتوی طوسی رنگت روی چوب لباسی پشت در ورودی و چترت در کنار جا کفشی عجیب دهن کجی می کند به چشم های زنی منتظر که منم!


+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۱۲ توسط ثمین | نظر بدهید

✉ بُـرشی به روزنگـارهای گـاهُ بیگـاه ✁

ی جمله ای رو مصطفی زمانی توی برنامه خندوانه گفت ..
گفت آدما وقتی ضعیف میشن عاشق میشن .. ولی من میگم آدما وقتی ضعیف میشن همه بلایی سرشون میاد
اعتماد میاد پایین
نیاز ها میره بالا
انتطارات میره بالا
بهتره تو این دوران آدم ی سیم خاردار ببنده دور خودش و تنهایی اونو بگذرونه
تا روبراه بشه
تا همه چیز ک نه!اما زندگی برگرده به روال عادی
اونوقت فکر حماقت هاش ک میفته ممکنه ی قطره پشیمونی از گوشه ی چشمش بچکه روی گونه ش ...


+



+ نوشته شده در يكشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۵۸ توسط ثمین | نظر بدهید

676

_ برو .. اگه دسته گلی که براش برده بودی رو روی میزش دیدی ؛ یعنی دوستت داره


+ نه! یعنی خوب بلد شده نقش بازی کنه



+ نوشته شده در يكشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۳۶ توسط ثمین | نظر بدهید

675

آلبوم رو که ورق میزدم باز چشمم افتاد به عکس خاتون! عکس برای قبل از انقلاب بود .. مامان توی بغلش .. یه عکس خاکی رنگ .. از اون روزها وقت هایی که حوصله داشت تعریف میکرد .. اینکه چقدر خاطرخواه داشت .. اینکه چقدر زیبا بود .. و من هم مدام قربان صدقه اش میرفتم که خاتون الحق که خوشگل بودی .. و هستی .. تعریف میکرد که عاشق شده .. که به هوای سینما رفتن اون رو هم می دیده .. و همیشه قبلش کلی به خودش میرسید .. دامن مینی ژوب خاکستری و یه بلوز سفید .. با موهایی که تا کمرش میومد .. میگفت میدونستم که اونم عاشقمه .. توی یک محله زندگی میکردن .. تا اینکه یک روز اون ها از اونجا میرن و .. خاتون میمونه و کوچه ای که دیگه بوی یار نمیداده .. میگه بعضی شب ها که دلم میگیره هنوزم خوابش رو میبینم .. من از انقلاب فقط خاتون رو یادمه و دامن مینی ژوب و عشقی که بارِ سفر بست و رفت!


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۵۷ توسط ثمین | نظر بدهید

674

اینایی که روزگـارت میشه به رنگِ چشمشون !


مشکیِ پر کلاغی


+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۰۳ توسط ثمین | نظر بدهید

in rell با کلی قلبِ اضافه

خیلی زحمت کشیدم که پاکش کنم از ذهنم
حرفاش .. رفتارهاش .. خنده هاش .. ادا و اصولش
رنگ چشماش و نوای تنبکش !
بعد یکهو اینستا گند بزنه تو همه چیز
یک پیج با اسمی آشنا .. با صاحبی آشناتر .. در کنار کسی که غریبه بود



+ گند بزنن به هرچی تکنولوژیِ
+گند بزنن به هرچی این رِلِ


با چاشنیِ غمِ این آهنگ

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۰۰ توسط ثمین | نظر بدهید

672


روزی میاد که زندگی پر میشه  از گنجشک هایی که صدای خنده های مارو چهچهه میزنن




+میدونم گنجشک چهچهه نمیزنه :|

+ نوشته شده در جمعه ۸ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۰۱:۰۶ توسط ثمین | نظر بدهید

باز از نیمه شب گذشت

این همه مدت سعی کردم مثل فلان نویسنده ی معروف بنویسم .. همانقدر قوی و خواندنی .. اما حالا بعد از 3 سال وبلاگ نویسی حتی چرت اندر پرت فهمیدم به تعداد ادم های این دنیا زندگی ها متفاوت ست.. فهمیدم هرکس چیزی متفاوت برای نوشتن دارد .. مثلا چیستا پستچی را قصه کرده،مهدیه از محمدحسین مینویسد و قربان صدقه اش میرود و میگوید که چقدر دوست دارد که ماندنی شود،روزبه شخصیت های خیالی یا وافعیِ کتاب چاپ نشده اش را بهم میچسباند و یک درام تر از درام تحویل میدهد .. علی یکجور  .. نازنین جورِ دیگر .. و من یک جورِ ناجورِ دیگر .. گاهی گفتم اصلا گورِ بابای دنیا که رفتی و گاهی مثل سگ پشیمان که چرا تلاشی برای ماندنت نکردم .. گاهی از وقتی نوشتم که خبر ازدواجت به گوشم رسید و گاهی هم از تو چه پنهان نوشته های من درآوردی را جلوی چشم مخاطب گذاشتم .. چیزهای متفاوتی که هیچکدام ازین نوینسده های معروف نداشتنشان .. نداشتنِ تو یعنی نداشتنِ همه چیز .. یعنی چنگ زدن به دامانِ کذایی هر کس و ناکسی برای فرار از نبودنت که بعد از سالها همچنان زل زده و نگاهم میکنم .. اخیراً از پشت عینک ته استکانی اش .. حالا کنار بخاریِ کوچک اتاقم دراز کشیدم چاوشی صدایت میزند که تو بی من کجایی و تو حتی گوشه ی چشمت را سمت صدا برنمیگردانی و من حالم بهم میخورد از گشتن توی سایت های خبری و تفریحی و دیدن کلیپ های پلنگ های اینستا .. همان هایی که خوشی زیر دلشان زده .. حالم بهم میخورد که باز هم چتوی گلبافت سبز رنگ رار روی سرم بکشم و الا بذکر اله تطمئن القوب بخوانم که بلکه آرام شوم و سناریویی بسازم درست عکس برگردان تو اما اسمش فرق کند و کمی قدش کوتاه تر باشدُ موهای کنار شقیقه اش کمی سفید شده و بجای او و خودم حرف بزنم و بخندم و گریه کنم .. و وقتی این هم جواب نداد فالوور های اینستای کوفتی را چک کنم .. یک غریبه پیدا کنم و بدون سلام برایش بنویسم که غربت همین جاست وقتی از روی بی کسی زندگی ات را وِلو میکنی مقابل حواس شش گانه ی یک غریبه و آخرش هم بلاک .. هی ازین شانه به آن شانه مبچرخی .. خواب پلک هایت را میبندی .. صبح روز از نو روزی از نو .. وقتِ نوشتن برنامه برای بچه ها تویی .. وقتِ رانندگی و پشت چراغ قرمز خیابان امام تویی،زیر بند اصلاح آرایشگر همیشگی تویی،و این ها همه میگذرد تا باز این شبِ بی شرف بیاید و من بمانم و من بمانم و من ! و از قضا دیگر غریبه ای نمانده باشد برای اینکه خودم را خفه کنم در دردِدل . . .




+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۵۱ توسط ثمین | نظر بدهید
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..

پنگوئنا ..

چشمات ..
.
.
.
اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان