مهر به در !

_ خانوم شما میخندید گوشه ی لپتون سوراخ میشه

+ اوهوم [ با خنده ی عمیق تر ]

_ اا خانوم شد دوتا !!
همیشه بخندید خانوم
خوشگل میشید


.
.

چقدر دقت میکنن به همه چیز جز درس!!
30 مهر 96
+ نوشته شده در يكشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۰۷ توسط ثمین | نظر بدهید

از ره به در شدم .. دیوانه تر شدم

پاییز برای من همیشه آبی بود .. رنگ ژاکتش .. آبیِ آسمونی با بافت های درست و یقه ی گرد و آشتین مچ دار .. وقتی میپوشیدش انگار تموم درختا رنگِ آسمون روی خودشون میپاشیدن ! انگار گیله گل .. همون آرایشگرِ محل .. تیوپ رنگ فانتزیِ آبیش رو خالی کرده روی برگ های خشک دورِ باغچه و اکسیدان ریخته روشون و داره بهمشون میزنه.. همیشه وقتی پاییز میشد این ژاکتِ بفتِ لعنتی و انگشتر فیروزه ش غوغا به پا میکرد توی دلِ دخترای دمِ بختِ محل .. خاتون اربعین نذرِ شله زرد داره هر سال ، اون سال هم .. همه ی دخترا دورِ دیگ ها میپلکیدن تا بالاخره نوبت بهشون برسه تا هم بزنن و حاجت بخوان .. خاتون به شوخی میگفت : این ورپریده هارو هم خدا به حق همین روز عزیز بفرسته خونه ی بخت .. همشون لپ هاشون گل مینداخت و ریز ریز میخندیدن .. توی دل همشون فقط یکی بود که ژاکتش آبی بود و نگین انگشترش فیروزه .. یکی از کاسه های چینیِ گل قرمز خاتون رو برداشتم .. پرش کردم از شله زرد .. رد زعفرون روش خوشمزه ترش میکرد .. لابلاش رو پر کردم از خلال پسته و بادوم و دارچین .. اون کاسه دلِ هر بیننده ای رو میبرد .. چادر مشکی رو سر کردم .. کاسه رو گرفتم زیر چادرم و رفتم توی کوچه کسی نبود .. خونه شون چهارمین خونه بود سمت راست ! زنگ که زدم چند دقیقه طول کشید تا در باز بشه ! خودش بود .. همون ژاکت آبی با پیرهن مشکی زیرش ! ریش هاش بلند شده بود .. چشم هاش انگار سیاه تر از قبل و تارهای جوگندمی بین موهاش بیشتر .. گفتم نذریِ .. کاسه رو گرفت .. انگشتر فیروزه ش خورد به کاسه ! صدای خوردنش .. بخودم اومدم .. داشتم بادوم خلال میکردم برای نذرِ اربعینِ خاتون .. پس فردا حیاط و خونه شلوغ میشد و نمیشد کار هارو گذاشت برای دقیقه ی آخر .. توی بالکن نشسته بودم .. بوی اسپند میومد .. هوا سرد شده بود .. خاتون شال بافتنی ش رو انداخت روی شونه هام .. شالِ آبیِ آسمونی با بافت درشت که روش مروارید کار شده بود ! گمونم پاییز باید رنگاشو جمع میکرد .. و گیله گل دست به کار میشد و دستی به سر و صورت برگ و درخت ها میکشید!

gmyy_500x888_1484720283263201.jpeg

+حتماً گوش بدید
.
.


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۲۶ توسط ثمین | نظر بدهید

به جون موهای فرفریت قسم

عاشقانه ای نیست برای نوشتن ! مگه نمیگن پاییز که میاد باید دست به قلم هاش دست به قلم بشن واسه نوشتن از معشوق !؟ ما نشستیم یه گوشه ی عزلت .. تی بگ توی ماگِ موردعلاقه مون بالا و پایین میبریم و هی غرق میکنیم و هی نجاتش میدیم بلکه آبِ زلالِ و داغ و بی رحم بشه رنگ قهوه ای ‌و قلب سردمون رو گرم کنه ! بره بره بره تا برسه به ترک های دلمون و یخش رو بشکنه .. هنوز پاییز یک ماهه نشده که ننه سرما لونه کرده کنج دلمون ! یکی باید دستمونو بگیره ببره بچرخونه هی راه ببره راه ببره راه ببره راه ببره که سرمای پاییز روشو کم کنه .. گورشو گم کنه و لپ های ما گلی بشه ! و رو سیاهیش بمونه برای پاییزی که نه نارنجیِ .. نه برگ های انجیریِ خشک روی زمین ریخته که روش راه بریم و خرش خرشش حالمونو خوب کنه .. نه چهارتا قطره بارون اومده تا نمِ ش بشینه رو موهامون ! و نه کسی رو با خودش آورده که بگه به جون موهای فرفریت قسم ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۴۲ توسط ثمین | نظر بدهید

مالِ یکی دیگه

ما میگیم دلبر رخ بنما ! اصن مردو چه به خوشگل بودن .. و زشت بودن .. اینا مال ضعیفه هاست .. که درگیر قر و قمیش و ادا اطوارن .. تو مارو نگاه .. بزار ما نگات کنیم .. مردِ ُ جبروتش اُبهتش .. پهنای سبیلش! خمِ ابروش .. نهایتا دیگه ی لبخند کجی هم نثار کنه ! میگه راست میگیا .. اصن مرد بودن یادمون رفته بس که هی بهمون گفتی دلبر .. دلبر مالِ ضعیفه هاست .. نگو دلبر ! 

نگفتیم دلبر ! مرد شد .. با سبیل چخماقی .. یکی دیگه گفت دلبر .. یکم با صدای نازک تر و عشوه ی بیشتر .. باز یادش رفت مرد بودنو .. شد دلبر .. ولیکن دلبرِ یکی دیگه !

+ نوشته شده در يكشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۳۹ توسط ثمین | نظر بدهید

.

چه خوبه که نصیحت هاش خلاصه بشه به دم کردنِ لیمو،اگه نداری به،اگه نداری چای! خلاصه یه چیزی دم کن.. یه چیز گرم .. بخور .. بشین دم پنجره و بیرونو تماشا کن 

...

+ نوشته شده در شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۰۰ توسط ثمین | نظر بدهید

دنیا مزه ی سیگار ناشتا دارد!

خاتون میگفت آدم باید پشت داشته باشه تا پیشونی نویس براش خوش بنویسِ.. میگفت همین عذرا دخترِ خان بود اونموقع ها ببین چه بخت و اقبالی پیدا کرد.. شوهرش چه دم و دستگاهی بهم زد ! همش از صدقه سر آقاش که خان بود .. عذرا پشت داشت و دلش گرم بود .. الان نمیدونم اون زن کجاست و چکار میکنه .. ولی حرف خاتون منو برد تو فکر ! به پشت داشتن .. دلگرم بودن .. به جایی که تو دل بقیه داری .. بقیه ای ک میتونی از اجدادت حساب کنی تااا مامان بابات ! ی وقتی برای ی آدمایی شرایطی پیش میاد که دوست دارن پشت کنن به پشتِ نداشته شون .. انگار گلدون کاکتوسِ بنفش اتاقمو بغل کرده باشن از عمد نه واسه اینکه به کسی صدمه بزنن نه .. واسه اینکه کسی بهشون نزدیک نشه .. یه وقتایی یه آدم اونقدر خسته میشه و کم میاره که حتی با وجود اینکه میتونه .. دلش نخواد دست دراز کنه برای کمک .. اون آدم اونقدر خسته میشه که قرص لاغریِ گیاهی رو که بوی گاو میده با بطریِ آب سر میکشه .. سرش رو میزاره روی بالشِ تختی که ازش متنفره و پتوی دونفره رو روس سرش میکشه و آرزو میکنه کاش بلند نشه !

+عنوان از ناظمِ حکمت

+گاهی درست وسط بی حوصلگی ها بعضیهاتون میاید نظرتی رو خصوصی میفرستید و اونقدر پر از لطفِ اون پیام ها که واقعا نمیشه ننوشت .. مرسی 


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۲۸ توسط ثمین | نظر بدهید

واقعا عنوانی نداشتم براش ...

خونه ی هم کف مفت گرونه .. خونه باید طبقه دوم به بالا باشه .. اینو گفت و نشست تو قابِ درِ باهار خواب ! چای باهارنارنج دم کرده بدم .. میگفت چای باید اصل باید ازین دمنوشا اصلا نمیچسبه ! راست میگفت .. لب نمیزد به چای کیسه ای .. باهارنارنجمونم داشت تموم میشد .. نوبتِ افتادن تو جاده بود .. شیراز پاییزش رو دیدی؟ گفتم نه ! مگه تو دیدی؟ بازار وکیل و عطاراش و عطاری هاش .. اون همه ادویه و بو و برنگ راه میندارن مستت میکنه .. نه! منم ندیدم .. سرده .. داره سرد میشه .. یِ نمِ بارون بزنه باید در توریِ رو برداریم‌دیگه ! گفت حالا اسمشو گذاشتن باهار خواب .. نگفتن پاییز و زمستون توش نخواب که ! بزار باشه .. میزاریم بمونه .. نبات انداختم تو استکانشو با چوبش شروع کردم به هم زدن .. گفتم چای تو مردونه بخور ! گفت مردونه زنونه ش کردی اینم؟ بخور دیگه .. نگا رو  استکانتو .. ببین شاه عباس چه رخی گرفته ! چه سیبیلی تاب میده ! مردونه بخور چایِ باهار نارنجتو .. سیبیل که داریم .. تابشم میدیم .. ینی شاهم بشیم؟ اونوقت سوگلیمون حیف نیست بیشینه از دور رخ مارو بنگره؟ خندیدناش دیدن داشت .. رفتم نشستم کنارش .. شبش سرد بود .. آخرای شهریور .. بوی پاییز میومد .. با یِ نسیمی که برگای درخت گردوی توی حیاطو بهم میریخت ! انگار موهای ی زن ۴۰ سالِ رو شونه کنی .. خشک و نرم قاطی .. بعضی از برگا زرد شده بودن .. بعضیاش خشک ! نمیدونم چرا اینقدر پاییز زود اومده بود به خونه ی ما.. اگه خاتون بود میگفت یه چشم نظر آویزون کن این درختتون چشش نزنن عزیزدل .. اگه مردا هم میتونستن گوشواره بندازن برات ی جفت چشم نظر میگرفتم که چشت نزنن .. خندید .. نه به یِ دیقه پیش که شاه عباس بودیم نه به حالا که شدیم خاله خانباجی !! شوخیشو شوخی گرفتم .. جدیمم شوخی گرفت‌ .. چشش زدن ! و من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم می رود .. ۲۶ شهریور شده درخت گردومون بار نداد .. برگاش ریخت .. کاش خاتون همون سالا بهم میگفت: عزیزدل یه چشم نظر ازین مهره آبی درشتا ببند به درختت .. کاش همون سالا از حموم وکیل دوتا خریده بودم یکی برا درخت گردوی حیاطمون یکی هم واسه ...

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۱۶ توسط ثمین | نظر بدهید

به مادرت بگو نفست چقدر غمگین است

تاحالا اصطلاح دم دستی بودن رو شنیدید؟ شاید فکر کنید این اصطلاح فقط برای اشیا بکار میره که نه جان داره .. نه نفس میکشه و دل و عقل! اما سخت در اشتباهید .. گاهی ما آدم ها چنان دم دست هستیم که میرسیم به مرز تهوع ! شادن .. فلانی هستا .. غم تو دل دریاییشون شنا میکنه .. فلانی هست ها .. پایه میخوان برای استخر .. فلانی هست ها .. میخوان برن موهاشونو لایت کنن فلانی هست ها .. پایه میخوان برای هر چیزی فلانی هست .. فلانی من و شما هستیم که ب طرز فجیع و تهوع آوری دم دست هستیم ! و اسمش رو گذاشتیم مرام و معرفت و رفاقت .. درصورتی که اگر توی آینه نگاهی بخودمون بندازیم در نهایت شبیه ماساژور های باکلاسِ فلان محله یِ تهران شدیم ! همونقدر ابزاری .. همونقدر ابزاریِ کریه! تا حالا شنیدین میگن فلانی منزویِ .. عرضه ی کاری نداره .. باید حتما باهاش بری تا کارش راه بیفته.. بابا فلانی رو میگی؟ اون تا سر کوچه نمیتونه بره و بیاد .. تا حالا تو خونه .. تو محل کار .. بین دوستاتون شدید قاضی برای حکم دادن .. ااا نیگاه ایناهاش ثمین مگه اون روز اونجوری نگفت ؟ تاحالا شده بازی کنید بلند بخونید بازی اشکنک داره سرشکستنک داره ؟ بعد بگن کی سرشو شکوند؟ مامان دوستت بیاد دم در خونتون که دختر یا پسرت زده سر بچمو شکسته و تو ی کشیده از مامان بخوری و با همون سیلی به خودت بیای که چقدر خسته ای .. چقدر هیچی باهات نیست ! چقدر هیشکی باهات نیست ! دراز کشیدم یه مُسکن خوردم .. میخوام بنویسم .. هندزفری رو گوشمه .. حالم خرابه .. و پشت سر هم یا حامد همایون میخونه یا شماعی زاده!!! دلم میخواد گوشیمو با سیم هندزفری خفه ش کنم .. تا میام از تو گوشم دربیارم نینوش پلی میشه .. نینوش داستان زندگیِ منه .. داستانِ زندگیِ تمام زن هایی که مرد بودن و مردونه زندگی کردن .. داستان زندگی منِ معمولی ای که نه موهام لایت شده ست .. نه حتی ناخن های دستم سوهان کشیده ست .. منِ معمولی ای که ۴ تا از ناخن های پام رو لاک میزنم که اگر روزی خواستم نماز بخونم عذر و بهانه ای نداشته باشم .. منِ معمولی ای که زاده شدم توی ی خانواده ی سنتیِ پر از جبر.. خانواده ای که عاشقشونم .. منِ معمولی ای ک برای خواهرم خواهری کردم .. برای مامانم مادری و .. منِ معمولی ای که دنبال ی غریبه ست برای شنیدنِ حرفهاش .. [نینوش را برای بار پنجم پلی میکند] منِ معمولی ای که دوستم داری کمی کمتر از دیروز ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۱۰ توسط ثمین | نظر بدهید

توی قطب موهای کولی ها مشکی تر و فرتر می شود :)

 تو قطب زندگی کنم .. فقط اون ۶ ماهی که شبِ ها .. یه خونه اجاره کنم کوچیک موچیک و جمع و جور .. با دوتا پنجره .. یه پنجره ش سمت اقیانوس .. یه پنجره ش سمت رشته کوه های فلان [ فک کن آلپ ! کجا هس اصن؟] وسط خونه ی گردم بخاری بزارم تا لوله بخاری از سوراخ وسط سقف بیرون بره .. ساعت خونه مو برعکس همسایه ها تنظیم کنم .. یعنی هروقت اونا پا میشن میرن سر کار و دنبال یه لقمه نون حلال من بخوابم و اینقدر ستاره هارو از پنجره ی کوچیک کنار تختم بشمارم تا چشمامو خواب با خودش ببره و بعد که وقتِ خوابیدن و استراحتِ همسایه هام شد من بلند بشم دست و صورتمو با برف آب شده ی توی ظرف روی بخاری بشورم .. یه کنسرو ماهی کیلکارو خالی خالی بخورم .. لباس اسکیموییم رو بپوشم و برم بشیم لب سوراخی که روی اقیانوس یخ زده درست کردم .. قلاب ماهیگیریمو بندازم تو آب .. پیپ یادگاری آقاجون رو با چوب کبریت های ۲۰ سانتی آتیش بزنم و خز های دور کلاهم پیشونیِ نسبتاً بلندم رو نوازش بده .. زیر لب لالایی بخونم برای ماهی ها و آرزو کنم که خواب شکلات ببینن .. و لالایی برای تو .. تو شبِ بیدارِ منی .. همه جا تکرارِ منی .. گرچه بی من .. گرچه که دور ..دلِ من دلیارِ منی !! قلاب که تکون خورد پا شم .. بار و بندیلم رو جمع کنم و از در کوچیک خونه چهار دست و پا برم تو .. پالتوی خزِ خرس گریزلی رو بندازم روی تخت .. با تاپ مشکی و شلوار لی و کلاهِ پر از خز برم سراغ شمعدونیِ توی طاقچه .. میدونستین توی قطب اگه روزانه برای گل ها نیم ساعت آواز بخونین و قربون صدقه شون برید زنده میمونن .. و سبز و گل میدن .. براش آهنگ ابی رو خوندم با صدای ملایم .. همسایه ها خوابن .. برگ هاشو با یه دستمال مرطوب نوازش کردم و وقتی رسیدیم به آخر آهنگ ! گذاشتمش روی میز غذا خوری .. هیزم بخاری رو بیشتر کردم .. خونه گرم تر شد .. خونه روشن تر شد ! کنسرو لوبیا و قارچ رو باز کردم .. پیچ ضبط رو پیچوندم .. آخرای باطریشِ .. لابلای صدای خش خش آنتن ندادن صدای محمد نوری ، جانِ مریم چشماتو وا کن .. منو نگا کن .. حالا نوبتِ کاریِ اوناست .. من خوابم گرفته .. شب باید برم شکار .. گرگ هام گرسنه هستن .. و معلوم نیست سورتمه رو تا کجا بتونن جلو بیارن ! با چوب نوک نیزه رو تیز میکنم .. پرهای رنگی رنگی ای که آخرین بار دیدمش رو بستم به لبه ی نیزه .. شانس میاره .. امشب دست پر بر میگردم .. میرسم دم در .. شکار هارو زیر برف پنهان میکنم .. یه نفر داره میخونه .. گرچه بی من .. گرچه که دور! دلِ من دلیارِ منی .. و من کولی وار وارد خونه ی اسکیمویی میشم که حتی از شفق قطبی هم پر نور تره !

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۱۲ توسط ثمین | نظر بدهید

یوهو نگاه میکنی میبینی حیاط شده نارنجی

اون شکلِ ؟ آیکونِ؟ چی بش میگن ... اون بالای گوشی ! مثل قطره ست .. قطره ی آب که وسطش سوراخه ! شیطونه میگه بکش پایین بالای گوشی رو بزن روی اون قطرهه ببینیم ما کجاییم .. شما کجایی آخه ؟ ما که همنیجاییم .. دراز کشیدیم روی تخت و رو تختی رو هم مامان تازه دوخته راستی ! توی بطریِ خالیِ گلاب آب ریختیم گذاشتیم یخچال .. خنک شده داریم سر میکشیم بلکم جیگرمون خنک شه از نبودن شما ! حالا اینکه خنک میشه یا نه رو خودت بیا تا بت بگم .. درِ گوشی ! که نکند فاشِ کسی آنچه میان ما و شماست ! والا بخدا .. اصلا میشه سرتون گول مالید ؟ با چیزایی که دوست دارید ! به ما اسمتو بگن میدوییم تا برسیم به گردِ پاتون ! حالا ما هی بگیم دل به آبیِ آسمان بدهی .. به همه عشق را نشان بدهی .. بعد ... بزار نگیم بعدش رو .. بزار حالا هی بگیم دوربین با لنز فلان .. بگیم مارلبرو با فیلتر فلان .. بگیم آزادی_انقلاب ! یا نه .. انقلاب_آزادی ! شما که کو گوشِ شنوات ؟ لاقل بزار ما بگیم یادمون نرفته امروز شهریور بود و تولدتون فروردین و شما بودی یه ربطی پیدا میکردی بین این همه حرف صد من یه غازِ ما! بگیم کی گفته پاییز نارنجیِ ؟ شما بیا ببین اگه تمومِ برگ های درخت انچیرمون نارنجنی نشده بود ! اگه کوچه ی پهن و بلندمون صدای خش خش نمیومد ! شما هرچی به دلت اومد به ما بگو ! بگیم ببین بنان چطور با صدای من بغض کرده .. اصن بلدی ببینی؟ میگن بلد نیستی ! اگه بلد بودی که این همه جمال و جبروتِ ما روی زمین نمیموند ...


+عنوان از چهرازی



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۳۹ توسط ثمین | نظر بدهید

شب شد!

با جفت چشممون به سقف خیره شدیم .. شب شب تر شد.. گوسفندا که تموم شد ستاره هارو شمردیم!  شب سحر شد .. ما هنوز خیره بودیم .. سحر صبح شد .. خورشید از آفاق مشرقی رقصید و بالا اومد .. ما هنوز خیره بودیم به سقفِ گلدارِ کاغذی و تو همچنان تو راهی برای اومدن؟ یا رفتن؟! 


+ نوشته شده در يكشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۵۴ توسط ثمین | نظر بدهید

احتمالا با یه دامن چارخونه


join


6ng4_5491608_971.jpg


+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۹ توسط ثمین | نظر بدهید

تابستون کش میاااااادااااا

_نیگاه کن !
رد میشه نیگا میکنه .. وایمیسه نیگا میکنه .. میشینه نیگا میکنه .. میره بعد گردنشو بر میگردونه باز نیگا میکنه !
نه خدایی نیگاه کن .. نیگاه کردنش خیلی خیلی نیگاه کردن داره .. دیدنیه ..
با اون قابِ سورمه ایِ دورِ چشم های خاکستریش !

+میگه دماغش عقابیه!

[ این کجاش دماغش عقابیه ! اصن عینک قاب مستطیل رو دماغ عقابی واینمیسته که .. ]

_میگم نه ! دماغش کشیده ست ..استخونیه ..

+میگه نیگا موهاشو ! اصن مو داره؟ تو عاشق چیه این شدی !


[اوووی .. خوبه به مال خودت بگن این ؟ این چیه .. ؟]

_میگم مرد که مو نمیخواد !
همون چندتا تار خاکستری رنگ چشمونش که کنار شقیقه هاشو زیر دسته ی عینکشو پوشونده بسه دیگه !
نمیخوام با موهاش چل گیس ببافم که ..

+نه تو رسماً رد دادی !
ا ا نیگا میخواد بره ..


_شرط ببندیم اگه رفت و گردنشو چرخوند و نیگا کرد که هیچ ولی اگه نگاه نکرد..
اگه نگاه نکرد همین الان میریم عطاری و بذر گل لاله عباسی برام میخری .. میخام گل بدن تا اخر تابستون !

_قبول ..
نیگا پا شد!
کیفشو انداخت رو شونش کج!!
نیگا کن ..
خب برگرد نیگا کن ..
داره میره .. رد شد از خیابون ! نمیبینمش دیگه ..
چقد شلوغه این خیابون بهار غروبا ! ببینمت ؟ چت شد؟

+بریم عطاریِ سِد یحیا ! لاله عباسی میخاسی؟


.
.
.

پ.ن: مرداد یخ شد!
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۱۵ توسط ثمین | نظر بدهید

ساغرم شکست ای ساقی!پاشو بیا

.

🍃


هرشب میومدیم .. گل میگفتیم .. گل میشنفتیم توی لاینِ کوفتی .. میگفتیم از کسی که دلمونو برده به هندوستان و ما جورِ طاووس کشان هی میدویم و میدویم اما امان از ی قدم نزدیکی .. همش سرابِ سراب! شده بود سنگ آسیاب و ما هی میکوبیدیم تو روش که دلمون رفته هندوستان و باروبندیلشو نبرده .. مارو نبرده .. ببین واسه دو کلوم حرف زدن گند زدیم تو ضرب المثل ها .. خلاصه که ما هی دردودل میکردیم و گله و شکایت از دلبرِ بی مروت که از لوتی گری فقط کفش قیصری و لُنگشو داره انگاری .. یکمم سبیلاش تاب داره !وگرنه دریغ از ی مثقال دل ! یه شب داغان اومدیم نشستیم پای گوشی و بی وقفه تایپ کردیم که براش گل بردیم محل کارش .. شکلات بردیم .. اونم فقط ی تشکر خشک و خالی کرد و بعدش انگار صنمی باهم نداریم .. گفتیم اخه مگه تو عاشقی کردن بده آدم خودشو کوچیک کنه !اونم فقط سکوت می کرد .. فقط میشنُفت .. بش گفتم میشنفی؟ گفت گوش جانم با شماست .. هی گله کردیم که دلبرها همه ته و سر یکرباسن یا یک عرباسن شاید یکعرباسن .. اونم مینوشت اوهوم ! یک سالی ما از دلبرمون میگفتیم و اون میشنفت تا یه شب ! صداش در اومد .. گفت خیلی سخته کسی که دوستش داری بشینه از علاقه ش به ی نفره دیگه بگه ! 

تاحالا آب یخ ریختن روتون؟ آب یخ ریختن رومون .. مثل .. رفتنِ جان از بدن ..

اینارو ول کن .. آدرسی چیزی داری بدی از سنگِ آسیابِ ما .. ؟

نشده باشه دلبرِ دیگرون ؟ حالا که ما جوون و خوشگلیم شما گذاشتی طاقچه بالا؟ هیِ بر پدرت دنیا !آن سنگِ صبورم کو؟ دلمون تنگه .. پاشو بیا یه تُکِ پا سری بزن و جلدی برو .. ما هم ک قانع !

🍃

.


پ.ن: دست به قلم‌شدن بعد از مدت ها 🍃

پ.ن۲: تابستون خیلی کششش میااد بیشتر از پاییز 🍂

#خودم #شب #خاطرات .

.


۱۱ مردادِ ☉داغِ☉ ۹۶


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۵۴ توسط ثمین | نظر بدهید

گـوش نـواز


آویزه ی گوشتون کنیدش:

کلیک


0hv9_500x296_1489214558930276.jpg
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۲۰ توسط ثمین | نظر بدهید
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان