تیرمون به سنگ خورد شد اسفند

انصافه؟ با خمِ ابروی کجت هم ساختیم .. تو حتی نمیدونی لُپِ ما چند تا چال داره !! 
نگرانم صنما! سیر زِ جانم نکنی .. ما هم حوصله مون یه کاسه داره ازون آبی سفالیا .. با دوتا ماهی گلی توش که هی بالا پایین میپرن ! کاسه آبش کمتر و کمتر میشه .. حالا اینکه کاسه ی صبر ما لبریز میشه به درک .. این ماهیا چه گناهی کردن؟
نگرانم صنما! فدایِ دگرانم نکنی؟ همون دختر مو چتریِ که زیر سارافونیش راه راه سفید مشکی بود .. همون که گفتی چقدر رنگ رژش قشنگه .. ما که همش رژمونو کج و کوله میدیم بلکه شما با دستت پاک کنی گوشه ی لبمونو بگی مگه تو خونه تون آینه نداری دختر؟
نگرانم صنما ! تو رسوای جهانم نکنی .. والا ! نیاد روزی که بیام‌ببینمت .. چشمم زوم بشه روی گلِ توی جیب کتِ کت و شلواری که طرفای ما برای عروسی میپوشن .. 
بعد بخوام پا پا کنم .. بیام؟ نیام ؟
عقب عقب برم دنبال زندگیم ..
انصافه؟

+ مستان همای میفرماید : بخدا از منِ دیوانه تو دیوانه تری!

pc73_500x750_1499894169044064.jpg


+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۵۷ توسط ثمین | نظر بدهید

پری زاد قصه های منی : )

وقتی برات مینویسم .. اوریانا فالاچی میاد تو ذهنم و کتابش نامه به کودکی که .. چطوره نوشته هام رو کتاب کنم ؟ هوم ؟ نامه به مردی که .. ! اینم از خصلت های زن بودنِ انگار.. دیوونگی .. دیوونگی به معنیِ خوبش ها ! دیدی وقتی یکیو خیلی دوست داری بهش میگی دیوونه!! با یه لبخند پهن روی لبت .. ازون دیوونگی ها ! مثل وقتایی که مینشستی و تخمه های هندوانه رو جدا میکردی و یه قاچ جسم جامدِ قرمز رنگِ شیرین میزاشتی توی زیردستی و چنگالو میزاشتی کنارش و با مهربونیِ تمام میگفتی بخور جیگرت خنک بشه تو این گرما .. و فقط میتونستیم در مقابلت بگم دیوونه .. این دیوونگیِ که از ویژگی های زنونه ست ! همین ک ما خودمونو موظف کنیم تا برات هی بنویسیم دیوونگیِ .. اینکه به هر مغازه ی پوشاک مردونه که میرسیم پشت شیشه ش اتراق میکنیم و تورو توی تک تک لباس ها تجسم میکنیم و اخرش میرسیم ب اینکه با وجود اینکه شاید بعضیا بگن کلیشه ای شده ول تو همیشه توی پیرهن چهار خونه ی یقه دیپلمات و شلوار کتان میشی جذاب ترین مردی که جز دلبر لقبی نمیشه بهت داد ! راستی دیدی ؟ خوندی؟ دیگه الان هر کی مینویسه یه دلبر میزاره اخر جمله ش! دلبر ما کجا و دلبرِ اونا کجا اخه؟ اصلا انصافِ؟ ما که یواشکی عکس اینستا گرام شمارو چک میکنیم باید بگیم دلبر ! نه اونا که راستا راست کنار هم راه میرن و اصلا یواشکی ندارن ! بعد تازه اسمشم میزارن دیوونگی ! اصلا خودت یه تُکِ پا بیا بگو ببینیم اونا دیوونه ان یا ما ؟ یبار ترس به دلت راه ندی ک ما بشیم دلبرِ یکی دیگه ها! نه ! خیالت راحت .. حالا نه ک بَر و رو نداشته باشیم و قد و بالامون کوتاه باشه و موهای پرکلاغیمون موج نداشته باشه! نه .. ولی دلِ ما گیر کرده تو اون عکست بود .. همون ک جاده هراز انداخته بودی .. با تک پوش آبی ! همون که عینک زده بودی .. دستبند چرمی قهوه ایه دستت بود! اقا همون که سبیل گذاشته بودی .. بله .. دل ما اونوراست ! وگرنه که ما هم بلدیم دین و دل ببریم .. فقط موندم چرا هرچی خودمونو میکشیم دل شما اینوری نمیاد!

 

+ "ایــن" رو دست به دست برسونید به دل برِ ما!

پخش آنلاین

 

77nm_1363914342798458192.jpg

 

+

 

کانال خوب: )

:

 

https://t.me/chaarkhoneh

 

+

 

آپدیت شد :

گیشه

چشم لنزها

 

.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۳۶ توسط ثمین | نظر بدهید

A genius ? yes. but also a daughter. a mother and a wife

pnl5_مریم+میرزاخانی.jpg



با تـمام وجود غمگیـنم

..


+رفت !



+ نوشته شده در شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۲ توسط ثمین | نظر بدهید

لامذهب نمی برد!


مارا همه شب نمیبرد خواب! خواب ها .. خوااااب .. که بالا بری از نردبون چوبی ای که یکی درمیون پله هاش شکسته .. و پاتو بزاری روی قیرگونیِ گرم پشت بوم .. بری زیر پشه بند و دراز بکشی و سرتو بزاری روی بالش مخمل پر از پری که حتی یه لحظه هم فکر نمیکنی اون همه پر از کجا اومده و فقط به نرمیِ زیر سرت .. زیر مغزت فکر میکنی .. نگاهت خیره میشه به آسمونی که به اندازه ی تمام سوراخ های توریِ پشه بند ستاره داره و اونقدر بهت نزدیکه که میتونی دستتو دراز کنی و لمسشون کنی .. کنارت مامان دراز کشیده و داره از خاطره های جوونیاش میگه .. اونوقتی که تربیت معلم قبول شده بود و توی همون دوران به خاستگاری بابا هم جواب مثبت داده بود .. تعریف میکرد از بزرگ شدنت .. از روز ب روز خانوم شدنت و الان .. !! شدی همونی ک مامان آرزشو داشت .. شدی همون دختر ۱۹ ساله ی سال ۷۰ که تربیت معلم میرفت و .. و تو قبل از شنیدن اخرای قصه خابت برده .. خواب ها !!ازین خوابا .. ازینایی که نیازی نیست هزارتا گوسفند بشماری .. صدبار پهلو به پهلو بشی و آخرش بلند بشی و چندتا قرص خواب رو با یه بطیری آب معدنی سر بکشی بلکه خوابت ببره!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۴۱ توسط ثمین | نظر بدهید

:|

اینکه هی بگم دلم برات شده اندازه ی کله ی مورچه .. بهمون اندازه بی فایده ست که وقتی مامان حالش بده با آمپول تقویتی میخام حالشو خوب کنم! میگیری چی میگم؟

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۱۱ توسط ثمین | نظر بدهید

نظری سوی گدا کن!

ما که فعلا حرفی برای گفتن نداریم با دلبر

هی زرتُ زرت آهنگ میزاریم

شما هم‌ گوش کن:)


https://t.me/chaarkhoneh/34

اینم لینک مستقیم

+ بعدش نظرتون رو بگید راجع به آهنگ


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۰۱ توسط ثمین | نظر بدهید

دل یآر


گوش بدید .. بارها ُ بارها ُ بارها !


کلیک



+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۰۹ توسط ثمین | نظر بدهید

گفتی نباش دیگه دورم !

_ هروقت میگفتم خواب فلانی رو دیدم
مامان میگفت خیـره ! به فکرته ..
اخرین چیـزی که اش شنـیدم این بـود ک دلـش پیش هم کلاسـیش گیر کرده!
دلـش اونجاست
خـودش تو خـوابِ ما!
این بود ایمانی که ازش دم میزد ؟

+ ...


17اُم داره تموم میشه
داره جون میکنه که تموم بشه

+

خودمم هم قدت کنم وصله ی هم نیستیم .. برو بیرون از رویای صادقه م

k7li_500x538_1497948682551882.jpg


+ نوشته شده در شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۵۴ توسط ثمین | نظر بدهید

تابستون از دیشب شروع شد

با دانلود این فیلم :


5hd_photo_2017-07-07_02-04-16.jpg


++


بنظرم هر آدمی ظرفیت این رو داره که هر ماه 4 بار از جمعه ها بنویسه .. و هرچی دلش میخواد بهش فحش بده .. هرکی هم بهتون ایراد گرفت بهش بگید : برو بابا! جمعه ندیده ..


+


گوش بدید

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۰۹ توسط ثمین | نظر بدهید

از تو میخوام نکنی اینقدر ناز!

همه کار کردیم .. موهامونو بلند کردیم تا سر قوسِ کمر .. کوتاه کردیم تا پشتِ گردن .. لاک زدیم ازون قرمز جیغا .. لاک زدیم از اون گلبهی خانومیا .. مانتو پوشیدیم ازین گشادا ک بهش میگن پانچ با ازین روسری ها که خاتون میگه انگار قواره ی چادریِ .. کتونی هم که هرچی بود مارک بود .. یا الستار بود یا ادیداس یا ازونا که عکسِ سوسمار داره .. خلاصه باکلاس شدیم .. یه دوره هم کفش پاشنه بلند میپوشیدیم با مانتوی اندامی و روسری ابریشم ازونایی ک باید به یه گره کوچولو اکتفا کنی .. رفتیم کلاس زومبا بلکه یه رقاصی ازمون دربیاد .. رفتیم کلاس سنتور بلکه بشیم موزیسین و دلبر بشینه ردیفِ اول روی صندلیِ مخمل قرمز رنگ و هی قند تو دلش آب بشه با هر ضربه ی مضرابی ک میخوره روی سیم های سنتور .. حتی یه دوره هم رفتیم کلاس نقاشی .. رنگ روغن و طراحی .. آخه دلبر داوینچی رو دوست داشت .. مارو دست نداشت .. موهامونو سیاه کردیم مث پر کلاغ از همون رنگ ها که پیرزنا میزنن وقتی موهاشون سفید میشه .. اِن چند ؟ نمیدونم .. به فروشنده گفتم اقا میخوام موهام بشه رنگ کلاغ .. و بعدشم توش هایلایت کار کردیم اخر فهمیدیم دلبر موهای خرماییِ یک دست دوست داشت ! کلی زدیم تو سر کودک درونمون که پاشو خبر مرگت .. پاشو یکم شیطنت کن بلکه دلِ دلبرو ببریم .. تهش رسیدیم به اینکه دلبر خانوم بودن و متین بودنو میپسندید! خودمونو کشتیم بریم تو کار دولتی یه روز دلبر گفت من دلم میخواد زنِ آینده م تیاتر کار کنه !گفتیم تیرِ آخر چالِ لپمونه .. براز بخندیم پیشش تا محو بشه غرق بشه تو چال لپ ما! کاشی به عمل اومد دلبر پال چونه دوست داره!  هی از ما اصرار و از اون انکار .. کجاست اونی که میگفت دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید ؟


+بعدش اینو گوش بدید ببینید چ گذشت بر ما


j0r5_500x500_1497958766342017.jpg





+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۴۴ توسط ثمین | نظر بدهید

معرفیِ فیلم

07p_ادوارد_دست‌قیچی.jpg


دیدن این فیلم رو به همتون پیشنهاد میکنم


..


+ نوشته شده در يكشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۳۷ توسط ثمین | نظر بدهید

730


حدودا 4 یا 5 سالم که بود بعضی شب ها با بابام میرفتیم ایستگاه راه آهن .. با پارتی بازی میرفتیم داخل .. تا اومدن قطار هارو نگاه کنم .. چقدر برام هیجان انگیز بود ! الان که 20 سال داره میگذره .. زندگیم به همچین هیجانی نیاز داره .. کاش یه شب با همون جیپ قهوه ای رنگ میومد دنبالم و منو میبرد همون ایستگاه تا با ذوق منتظر اومدنِ قطار بشم و یادم بره زندگیم چقدر سخت شده !


+ نوشته شده در شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۲۲ توسط ثمین | نظر بدهید

از گلـوی من دستاتو بردار !

کاش منم یکی رو داشتم
که بهش میگفتم پاشو همین الان پاشو حاضر شو منو ببر بیرون
بعد بی اعتراض حاضر میشد
مینشست پشت فرمون و تمام خیابون های این شهرِ لعنتی رو متر میکرد
و به تمام حرفام گوش میداد
مثل کاری ک امشب من کردم

.

.

با یه عالمه گریه  ی بی صدا


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۰۰ توسط ثمین | نظر بدهید

727

_ نشسته بودیم تا غذاهارو بیارن
من پیتزا سفارش داده بودم و اون کباب سلطانی بدون پلو
میگفت پیتزا خوردن بیرون سوسول بازیِ
کنار پنجره بودیم .. منظره ی بیرون معرکه بود .. بارون میخورد به شیشه ها
صداش نمیومد چون دو جداره بود ولی وقتی با ناز مینشست روی شیشه ی کدر انگار برای دل آدم
لالایی میخوندن .. دستمو زده بودم زیر چونه م و داشتم نگاه میکردم
یهو گفت ببینم انگشترتو .. گفتم اینو ؟ [اشاره کردم به دستم .. یه انگشتر برنجی که دستم چپم بود و من عاشقش بودم ]
از دستم درآوردم دادم بهش .. کرد تو انگشت کوچیکه دست چپش
گرفت جلو صورتش.. گفت میاد به دستم !خندیدم .. گفتم خیلی خانوم شدی
اخماشو کشید تو هم و داد بهم ..غذاهارو آوردن .. خوردیم .. اون روز تموم شد اما بارون تموم نشد
دفعه ی بعد قرار شد توی کافه پیانو همو ببینیم .. اومد دنبالم
همیشه میومد دنبالم .. ی جای همیشگی داشتیم که پارک میکرد تا من برسم ..
نشستم تو ماشین .. راه ک افتاد دیدم خم شده سمت عقبِ ماشین !
گفتم مراقب باش! خب چیزی میخوای بگو من بیارم.. گفت ی چیزی رو صندلی عقبه
بده ش بمن بی زحمت ..
برگشتم سمتِ صندلیِ عقب .. گفت پشت صندلیِ خودته ..
دستمو بردم رو صندلی .. نگاش کردم ! ی دسته گل بود و یه پاکت کادو!
هردومون خندیدم .. گفت قابل شمارو نداره خانوم
گفتم ب چه مناسبت اخه دیوونه ؟ گفت مناسبتش اینجاست !
دست چپشو نشون داد .. حلقه بود توی دستش ! مثل یخ آب رفتم ..نمیدونستم چی بگم
گفتم مبارکه ! خنده خشک شد رو لبم
گفت این مناسبتِ من بودا ! هرکی مناسبتِ خودشو داره .. منظورش این بود ک تو هم این روز برات میاد
گفت پاکتو باز کن .. نگاش نکردم .. تو پاکت ی جعبه بود.. بازش کردم ! گفتم نــــــــه !
گفت بـــــله ، چرا که نه ! کی بهتر از تو! البته بماند با انگشتر برنجیِ شما من خانوم میشم
ولی خب باید میدونستم حلقه رو چه سایزی بخرم که به دستت بخوره !
هنوز داشت بارون میومد و مثل نقل میپاشید روی شیشه ی ماشین و زیر برف پاک کن خورد میشد !


6jjd_500x500_1496601997009012.jpeg



+ نوشته شده در يكشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۴۹ توسط ثمین | نظر بدهید

:|

کسی میدونه این کیه ؟ این چیه ؟

یعمی بدون هیچ وقفه ای همه رو کپی کرده :|

همین ک لینکش این پایینه :

لینک


+


خب ولـش کن :| کسی میدونست بگه ولی ها !حرفی نیست .. جز دوتا اهنگِ جــــــانِ دل : )


1. ... گوش بدید

2. ... بیشتر گوش بدید


6giw_500x890_1495022596100447.jpg


+ نوشته شده در جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۰۵ توسط ثمین | نظر بدهید
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..

پنگوئنا ..

چشمات ..
.
.

اینستا: s.sn71
+
https://t.me/chaarkhoneh
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان