جام جهانی چشم هات

یادمه بچه که بودم چون با داییم هم سن بودیم بازی های پسرونه زیاد میکردم .. ماشین بازی .. دزد و پلیس.. هفت سنگ .. ی قل دو قل .. و فوتبال ..دو تا اجر میشد دروازه مون تو حیاط خاتون ..با یه توپ چهل تیکه ..حالا نه که واقعا چهل تیکه باشه ها .. نه .. اما تا جا داشت توپ روی توپ میومد .. ازین توپ پلاستیکی های راه راه !چقدر دایی سعی میکرد بهم یاد بده دریبل کردن و لایی زدن و ..آخرشم نتونست .. آخرشم همیشه با پای زخم شده برمیگشتیم تو خونه و دعواهای مامان که پشتش پر بود از نگرانی ..داشتم اینارو تعریف میکردم که دیدم خیره تو صورتم ..لم داده بود رو کاناپه .. دستشو زیر سرش گذاشته بود و آرنجش شده بود تکیه گاهش .. بازیِ عربستان و روسیه بود ..عادل مشغول تحلیل بازی و من غرق توی خاطراتِ بچگی که با صداش به خودم اومدم .. که جام جهانی فقط چشم هات !

+ نوشته شده در جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۰۲:۱۸ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۸۴

میدونم حالِ شهرهاتون بارونیِ 

برید کنار پنجره 

پلی کنید 

گوش بدید :)

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۳۳ توسط ثمین | نظر بدهید

چرا نازنینِ من.. خیال آفرینِ من .. گلِ دست این ُ اونِ ؟!

باید برم تو یه سالن آمفی تئاتر .. روی سن (؟) وایستم .. پشت اون میزی که روش پر از گلِ رز هلندی و لیلیومِ .. میکروفون رو درست حلوی دهانم تنظیم کنم و با انگشت سبابه چندباری بزنم روش تا چکش کنم که روشنِ یا نه ! صدای تپ تپ که اومد .. حضارِ نشسته روی صندلی های مخمل نمای قرمز در سکوت بمن خیره میشن .. همه فکر میکنن قراره سخنرانیِ بلند بالایی رو بشنون .. اما من ی قلپ آب میخورم .. رو به جمعیت ی جمله میگم .. میگم مرسی که هر از چندگاهی میای توی زندگیم .. بیادم میاری زن بودن و عشوه و ادا اصول های زنونه رو .. لوس کردن ها و مخلفاتش رو و سبک سانتی مانتالیسم ! و بعد میری .. تو بین جمعیت نیستی .. احتمالا روی صندلی بادیِ جلوی ال سی دی نشستی و همونطور که کانال هارو بالا و پایین میری میبینی شبکه ۴ یکی ازون همایش های مزخرف رو پخش میکنه ممکنه لحظه ای تعلل کنی اما بعید میدونم حواست به سخنران باشه .. میزنی شبکه سه .. ۵ دقیقه دیگه بازی ایران و استرالیا ست .. و  من بدون تشویق حضار و حتی با اعتراض صحنه رو ترک میکنم و میرم تا خودم رو از نو بسازم .. خشت به خشت روی هم بچینم .. حس روی فکر .. فکر روی حس و بیشتر فکر توی فکر .. و ترجیح بدم به فراموشیِ همیشگی جیتان بیتان بودن بخاطر حضور تو  .. و خودمو غرق کنم توی فیلم و کتاب و کارگاه های روانشناسی .. عصرها پیاده روی برم .. و تمرکزمو بزارم روی اینکه وامِ بعدی م رو کی ثبت نام کنم و حواسم پرت بشه که نبودی تا ذوق کنی از صدور کارت پرسنلی م .. 


+ وبلاگ من نزدیک به ۳۰۰ دنبال کننده داره !

ماها حتی حرف زدن با هم رو .. از هم دریغ میکنیم .. قلبتون یخ نمیزنه از این همه سکوت ؟


_ اینو گوش بدید بشکنه اون قلبِ یخی تون 


+ نوشته شده در سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۱۰ توسط ثمین | نظر بدهید

نه به خشونت علیه تپل ها :)


_ نوشته بود یکی هم نیست بگیم 4 کیلو چاق شدم

بگه فدای سرت .. حالا چند کیلو بیشتر دوستت دارم


https://static.cdn.asset.aparat.com/lp/16047490-6012-l.jpg



+ نوشته شده در دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۱۱ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۸۱

نداشتنت مثل خیلی چیز هاست .. مثل اینه که ی لیموزینِ آلبالویی جلوی در خونه ت پارک باشه و تو کلیدشو تا اخرِ عمرت پیدا نگاه نکنی .. هر روز صبح که داری میری سر کار چشمت بهش بیفته اما بدونی باید پیاده تا ایستگاه بی آر تی گز کنی .. مثلِ این میمونه که خونه ت ی آپارتمان ۴۰ متری باشه .. فکر کن از این ۴۰ متر بخوان خواب و حمام و دستشویی و آشپزخانه و هال دربیارن ! یه پنجره ی کوچیک رو به آزاد راهی که مختص ماشین های سنگینِ و تو هر روز و شبِ ت بشه کدر و خاکستری از دود .. اما خونه روبروییت .. به اندازه ی چند متر روبروترت ی خونه ست ویلایی با ی تراسِ رو به حیاط که هر روز قُمری ها میان میشینن کنار شمعدونی و حسن یوسف هایی که توی گلدون های رنگی کاشته شدن و زن صاحب خونه با اون دامن پلیسه دار و موهای آمبره ی یخی و دمپایی های لژدار و تاپ هر روز .. حوالیِ غروب میاد تا برای قُمری ها دونه بپاشه .. نبودنت همینقدر بده همینقدر زشتِ همینقدر دردناک! به اندازه ی این فاصله ی طبقاتیِ زن بودنِ بین من با اون !
اصلا فکر کن این فاصله طبقاتیِ نبود .. فکر کن زنگ بزنه به تلفن خونه .. ازین گوشی بی سیم ها داشته باشم .. یکی ازون شلوار سراپایی ها هستن .. لی .. تنم باشه .. و همونطور که با طره ی موهای فرفری م بازی میکنم با گوشی تلفن ازینور ب اونورِ هال برم .. داره قرارِ جکوزی میزاره ..‌ میگه بریم استخر هتل امیرکبیر .. ی سر به غذام بزنم .. درِ سولاردوم رو باز کنم .. پخته .. روش سخاری شده .. بعد از کلی گپ زدن از نازی و پری و .... قرارمون بشه ساعت ۸ شب ... کشوی لباس هامو بیرون بریزم .. موندم کدوم مایو رو انتخاب کنم ! یادِ رنگ لباس هات می افتم .. آبی نفتیِ .. این گلدارش بود ! وسایلمو میچینم تو ساک ورزشی مارک نایک.. عینک و دماغی رو هم فراموش نمیکنم .. اصلا میدونی چیه !؟ سوئیچ اون لیموزین آلبالویی هم پیدا شده ؛ قراره من برم سراغش .. تو ماشین نشستیم .. همه چشم ها خیره به ماست .‌. ی زن .. پشت فرمون ی لیموزین .. میرسیم به هتل تازه یادم میفته من از آب میترسم ! ببین .. اینِ نبودنت .. ببین چقدر بدِ لعنتی ! 
برگشتیم خونه .. بطری اب معدنی رو میذارم روی میز فلزیِ وسطِ اشپزخونه .. یکی از صفحه های ... میزارم تو گرامافونِ یادگاریِ بابا .. میشینم روی صندلیِ همون میز فلزی که صدای قیژ قیژِش با هر تکون خوردنی کلِ خونه رو برمیداره .. خیره میشم به کاکتوس های پشت پنجره 
خورشید غروب کرده .. آسمون آبیشو با نارنجی معاوضه کرده و کم کم با سیاه ! ستاره ای نیست برای چیدن .. بلند میشم .. رادیو رو میزنم .. چای ساز چراع آبیش روشن شده .. ماگی که قبلا دوستش داشتم رو از آب چکان برمدارم .. آب داغ رو روش حواله میکنم .. ی نسکافه رو توش خالی میکنم .. اذان که دادن .. الله اکبر رو که گفتن .. میشینم روی زمین .. تکیه میدم به پشتیِ دست دوزِ مامان .. پاهامو جمع میکنم توی شکمم .. ماگ رو میزارم بین دو زانوم .. دستامو میپیچم دورش .. صدای فوت کردنم میپیچه توی خونه ای که خالی از توئه ! نبودنت مثلِ نشنیدنِ ص ای ربنای شجریان دمِ افطارِ .. همینقدر بی رونق .. همینقدر بی صفا .. خونه دیگه صفای قدیم رو نداره !



التماس دعا ..


+ نوشته شده در شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۸:۴۶ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۸۰


_ خنده های ی دخترِ معمولی به مراتب تو دل برو تر از چهره های فیکِ :)


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۳۱ توسط ثمین | نظر بدهید

نوبرانه ی بهار .. اُردی بهشتِ

چرا اردیبهشت باید اینقدر زود بگذره؟چرا عمرِ بهشت اینقدر کوتاهه !لعنتی .. این همه رنگ کنار هم .. سبز و صورتی .. سبز و قرمز .. سبز و زرد.. درخت ها و برگها خودشونو با هر رنگی سِت میکنن.. حیفِ این هم قشنگی زود تموم بشه .. کنار جاده امروز پر بود از زمین هایی ک تیکه تیکه ش ی رنگ بود .. میشد هزاران ساعت همونجا موند و محو شد :) 

تا تموم نشده باید یه سریم انقلابو بچرخیم.. ولیعصر رو راه بریم .. راه بریم .. راه بریم .. 

و تو کافه گودو بشینیم و گپ بزنیم .. از هرچیزی که تهش ی لبخندِ .. حتی اگه اولش تلخ باشه !شب که شد .. حوالیِ ساعت ده .. گاماس گاماس برگردیم سمت انقلاب .. سمت کتاب فروش های کنار خیابون ..  دنبال کتابِ ... بگردیم .. وایستیم بحث کنیم .. اون بگه .. ما تایید کنیم.. ما بگیم اون تایید کنه .. اصلا بیخیالِ فروشِ کتابش بشه و حظ ببره از صحبت ها.. بیخیالِ خرید کتابش بشیم و حظ ببریم از صحبت ها .. بی هوا .. از کنار خیابون راهمونو بگیریم و بریم .. بی هوا :) بی اعتنا به بوق ماشین و موتور ها .. دلم چقدر تنگ شده واسه این دیوونه بازی ها .. راه رفتن زیر بارون تو پارک ملت ..و پاک کردن شیشه عینک رو صورتم با لبه ی شالم :)دلم تنگ شده واسه بیخیالی و خندیدن نه .. قهقهه زدن ..اردیبهشت رو باید یواش یواش قدم زد .. با ی تیپ اسپورت .. یه کوله که توش تمومِ زندگیت رو ریختی .. ی هدفون تو گوشت و چشم هات که تموم صحنه هارو با ی فلش ثبت میکنن :)

+تموم نشو تا خودمو بهت برسونم 


+ نوشته شده در جمعه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۲۳ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۷۸


_ زندگی یعنی ی پتوی دو نفره .. کولرِ روشن .. خودتُ خودت :)) خرُ پف

+ صحیح!


+ نوشته شده در يكشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۴۰ توسط ثمین | نظر بدهید

بهارِ ها ! شوخی که نیست ..

غمِ عالم ریخته بود تو دلم از اومدن ِ بهار .. انگار تو بهار هزارتا دخترِ دمِ بخت با چادرهای گل گلی و دامن های چین چینی و موهای مشکی از فرق باز کرده و ناخن های حنا گرفته پشت درِ خونه هاشون نشستن تا یار بیاد ! یار بیاد .. و از قضا یار هم نمیاد که نمیاد .. غمِ عالم ریخته بود تو دلم از اومدنِ بهار .. بهارِ ها ! شوخی که نیست .. حالا تا یک هفته ذوقِ شکوفه های درخت گیلاس تو حیاط خانوم جان رو کنم .. تا دو هفته از خیس شدن موزاییک های بارون خورده  و بوی خاک خیس خورده حظ ببرم که به به و چه چه بارونِ بهارِ ! تا دوهفته هی آقاجون شبا که از سرکار برمیگرده دستش پر باشه از مشما هایی که توش نوبرانه های بهارِ ‌... بعدش جی؟ چکار کنم نبودنت رو ؟ بهارِ ها ! شوخی که نیست .. ببین .. نیومدی ! زمین به تیریج قباش بر خورد .. سرد شد .. آسمون هم که نگم برات ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۰۶ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۷۶

الان وقت مرورِ .. مرور آدم ها و حرف ها وقول ها و بی وفایی و گربه صفت ها و بی معرفتی ها !
وقت گشتُ گذار تو جاده ی خاطراتیِ که از قضا سبز تر از جاده ی چالوسه 
با ی عالمه کافه و مغازه و فروشگاه با ریسه های رنگی سر درشون ..
و اون وسطا ی پسر بچه با چهار چرخه نوبرانه های بهاری .. 
وقتشه وایستی کنار جاده و تموم قول هارو مرور کنی و بگی ای دلِ غافل ! آدما چ زود آدمیت از یادشون میره .. اونقدری که وقتی توی ارتباط روزانه به یکیشون برخورد میکنی تا بهش دست نزنی و نفهمی از چ جنسیِ نمیتونی بهش اعتماد کنی ..
ببین چ راحت میتونیم گند بزنیم به باور هم دیگه ‌‌ .. به باور خودمون ! 
و بعد سوار بشی و ماشین رو بین پیچ و واپیچ جاده ای که درختا آسمونشو پوشوندن برونی غافل از اینکه تهِ ش دره ست :) 
اینکه ترمز ماشینت بگیره .. اینکه جاده لغزنده باشه .. اینکه لبه ی دره خاکی باشه یا علف ک لاستیک زودتر لیز بخوره و اینکه کیا تو ماشینت هستن و ... برمیگرده به انتخابت
این انتخاب میتونه عاقلانه باشه و بمونی همون وسط جاده لم بدی ب ماشینت و بلال کبابی رو گاز بزنی 
یا احمقانه باشی و با سرعت ۱۸۰ برونی و خوشگلیلای اطرافت رو نبینی و فقط بخوای برسی به آخرش .. 
+
افتادم تو گردش فصول .. و بهار بدترینشِ :)
یعنی دقیقا وسطِ ماجرا

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۲۹ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۷۵

یِ دورانی هم بود وقتی که سیستم سمند .. خودکار و با صدای زن ! هشدار میداد برای بستن کمربند ! 

غیرتی میشدم چون بابام پشت فرمون بود ‌‌..



+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۰۱:۳۰ توسط ثمین | نظر بدهید

دمِ مرگیِ نودُ شیش

هر سال دم دم های عید که میشه بیان ی پاکت مکعب مربع پاپیون پیچ شده میزاره پنل بالای وبلاگم  و عینِ هرسال به امید اینکه نشونی از تو داخلش باشه بازش میکنم ! بدون نشونی از تو .. بدون ماهی گلی هایی که تو از دور انقلاب خریده باشی .. بدون سنبل های صورتی و بنفشی که همیشه بین انتخاب رنگشون دعواهامون بچگونه میشد ! بدون سیب گلوی تو و سبزه ی ماش که با دست های خانوم جان قد علم کرده بودن .. مگه میشه سال رو نو کرد ؟ یادته میگفتم احسن الحالِ من تو باش؟! کجایی پس؟! 


۱۸:۲۶


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۲۶ توسط ثمین | نظر بدهید

تراول تراول دلتنگی !

صبح رفته بودم بانک پول بریزم به حساب صندق رفاه اداره که وام بگیرم ! نوبت ک گرفتم نوشته بود ۲۸۸ .. یعنی تقریبا ۶۰ نفر جلوتر از من تو نوبت بودن .. نشستم ردیف اخر و رفت و آمد آدمارو نگاه کردم .. حرفاشون رو ناخواسته شنیدم .. همه تو این روزای آخر سال عجله داشتن برن دنبال کارشون .. بین تمام آدم هایی که هی میومدن و میرفتن مردِ پشت باجه ی شماره ۴ .. انگار خودت بودی .. اصلا خودت بودی .. انگار چیه؟ خودت بودی .. همون چشم ها .. همون نگاه .. همون فرم بینی ! مطمئنم که اون مرد کلافه شده بود از اینکه بهش خیره شده بودم .. هربار که سرشو بالا میگرفت چشمام چشم هاش رو میدید ! نمیدونم چی پیش خودش فکر میکردم .. حتی برام مهم نبود که بدونم ... دو ساعتی که تو بانک بودم فقط تو بودی و یه آلبوم ذهنی از خاطراتِ سالهای دور ! اینجوری دیدینِ یه آشنا .. یه شبیه به کسی که دوستش داریم یا داشتیم بدون شک کفاره ی گناهانمونِ .. و من امروز پاک شدم از هرچی گناه بود !
زمان: بیستُ هفتمِ اسفندِ نودُ شیش 
مکان: بانک ملی شعبه شهدا
بصرفِ ریختنِ دل !

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۵۲ توسط ثمین | نظر بدهید

اربعین !

امروز شد چهل روز که نیست .. از تاکسی که پیاده شدم اولین چیزی ک دیدم اعلامیه ی روی دیوارِ خونه بود .. نوشته بود اربعین .. عکسش گوشه ی بالا سمت چپ و اسم پسرا و دامادا و وابستگان و آدرسِ مسجد ! مامان بین اشک ریختنش میگفت ببین سر این دنیای بی ارزش چقدر بهم بدی میکنن .. گفتم بنظرت مادر دلش براش تنگ میشه؟ گفت آره بابا مگه میشه .. همین الانشم دلتنگه .. اینارو وقتی از سر مزار برمیگشتیم میگفت .. امروز گفتم گور بابای پرستیژ و خانومی .. بعد از اینکه همه رفتن ی در جعبه ی شیربتی رو گذاشتم رو زمین و نشستم کنار قبرش .. یاسین خوندم .. حرف زدم .. یاسین خوندم یادم افتاد چقدر خونه ساکته بعد دز رفتنش .. یاسین خوندم و حرف زدم باهاش .. که دیگه الان وقتشه دستی بکشی به سر و روی زندگیمون ! هنوز صدای دعای توسل حاج اقا مجللی نسب تو گوشمه .. صدای قران خواندن مردها تو سالن پذیرایی و مجلسی که ختم شد به بودنِ ۱۵ تا دختر و پسر و داماد و عروس و نوه و نتیجه و نبودنت ! و مادر که اسپند دود کرد و تخم مرغ چشم چشم کرد تا دور بشه بلا از چهارستونِ خودش و خونه ش ..


+ ۱۷ اسفند ماه

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۳۶ توسط ثمین | نظر بدهید

خیلی یهویی!


یِ بار اتفاقی .. تو تاکسی .. کنارم بشین !


+ نوشته شده در يكشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۴۲ توسط ثمین | نظر بدهید
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان