بکشی دست روی تنهاییت ...

حراجیه خونه ی سرهنگ بود.. همون پالتوی نوک مدادی و چکمه های مشکی و دست کش های چرم رو پوشیدم .. آسمون انگار دودل که برف بریزه روی زمین یا بارون .. چترم رو برداشتم .. کلاه خزدار طوسی رو سر کردم و از پله های آپارتمان پایین رفتم .. همه جا ساکت بود .. فقط صدای بچه های دوقلوی حدیث تا توی راه پله ها میومد .. در رو که باز کردم هوای سرد تا مغز استخوانم رفت .. نه بارون بود و نه برف .. آسمون سیاهِ سیاه‌.. راهِ خونه ی سرهنگ رو پیش گرفتم .. آهسته گام برداشتن بخاطر کفه ی لیزه چکمه ها شده بود عادتم . چترم رو از دسته ش آویزوون کردم به دست چپم و دست راستم توی جیب بود . عابرها انگار که جایه مهمی برای رفتن داشتن و من هم .. تا خونه ی سرهنگ تقریبا نیم ساعت پیاده روی داشت .. که برای من یک گویا یک روز طول کشید .. چقدر این راه طولانی شده بود .. تا رسیدم سریع دستم رو روی زنگ نگه داشتم . مستخدم در رو باز کرد .. خوش آمد گفت .. وارد شدم .. هنوز خیلی شلوغ نشده بود .. کناری ایستادم و وسایل حراجی رو رصد کردم .. همه شیک و عتیقه .. میدیدمش .. درست سمت چپ من با بارونیه قهوه ای رنگ و کلاهی شکلاتی کمی انطرف تر از میزی که گیلاس ها را چیده بودند ایستاده بود .. زیر چشمی هوایش را داشتم .. حراجی شروع شد .. صدای چکش مانندی مثل پتک در سرم پیچید .. من همچنان حواسم پیش مرد بارانی پوشِ کلاه به سر بود .. و نظرخواهی زن های سانتی مانتالِ آن روزی .. همه چیز به فروش رسید .. جز یک جعبه ی موسیقی .. قیمت از ۱ میلیون شروع شد .. فریاد زدم دو میلیون .. گفت ۳ میلیون و من بدون هیچ فکری فریاد زدم ۴ میلیون .. ۴ میلیون یک .. ۴ میلیون دو .. ۴ میلیون سه .. فروخته شد ! نگاهش کردم .. نگاهمان در هم گره خورد.. خندید و حراجی را ترک کرد و من با ۴ میلیون از دست رفته و جعبه ی موسیقیِ فلزی راهِ خونه را پیش گرفتم .. خودش میدانست حتی با آن لبخند هم خیلی چیزهای دور را زنده میکند . در راه برگشت باران تندی می آمد . ساعت تقریبا ۸ شب بود .. راه برگشت طولانی تر شد .. و من در فکر اینکه یکسال دیگر در همچین روزی خانه ی سرهنگ اورا خواهم‌دید .. کلید را در قفل پیچاندم .. انگار بچه های حدیث هم خوابشان برده بود .. راهرو تاریک بود .. برق اصلی قطع شده بود .. وارد آپارتمان که شدم همه چیز دست نخورده مانده بود . تلویزیون را از برق کشیدم .. برق اضطراری را روشن کردم .. دمنوش گل ساعتی را توی لیوان شیشه ای دم انداختم و ب اتاق خواب رفتم .. جعبه ی موزیکال را روی میز کنار تخت گذاشتم .. آواژور را هم از برق کشیدم پنجره باز بود و تمام پرده ها خیس شده بودند .. یک زندگی اجباریِ رقت انگیزِ ترسناک .. مثل آفتاب پرست ها خودش را همرنگ پتو و تشک روی تخت کرده بود که دیده نشود .. نه میدانست زندگی عشق میخواهد و نه به عشق دوطرفه ایمان داشت .. انگار از پشت خانه ی شیشه ای اش زل زده بود به زندگیِ من و جز زل زدن کاری ازش برنمی آمد .. بارها توضیح داده بودم زندگیِ حیوانی هم حس دارد اما این همه سال فقط انگار در کمین نشسته بود تا مرا منصرف کند .. غذای روزانه اش را در سکوت میخورد و شب ها رنگ عوض میکرد .. و زندگی با چندر غاز حقوق من میگذشت .. و من هر روز در پیِ تمام کردن این زندگی بودم .. گاهی حتی ب این فکر میکردم که خودش و خانه ی شیشه ای اش را از پنجره ای که همیشه باز میگذاشت به بیرون پرت کنم و نقش زنی را بازی کنم که همسرش خودکشی کرده و این شود پایان زندگیِ دو نفره ی آفتاب پرستی .. جعبه را برداشتم و بغل کردم و بعد از خوردن دمنوش به خواب رفتم .. شاید روز بعد بفهمد زندگی یعنی رابطه ای دو طرفه نه چیزی که او شروع کرده بود !


+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۱۶ توسط ثمین | نظر بدهید

نگفتمت مرو !

کلید رو که توی در چرخوندم خیلی سخت باز شد ... دو سه بار در و جلو و عقب کشیدم تا وا بده این دره لامذهب .. بقول اقاجون تبله کرده بود .. باید یکی رو میاوردم با اون دستگاها ک سرش گرد هست .. که صدای گوش خراش داره در طرفش رو صاف کنه .. پشت در پر شده بود از برگ های پاییزی .. برگ های بلوط خشک شده و برگ انجیری ۵ انگشتی .. انگار پشت درو گرفته بودن که نذارن کسی داخل بشه ..‌به هر زحمتی که شد درو باز کردم و چمدون رو از صندق عقب تاکسی برداشتم و رفتم داخل .. حیاط تاریک رود .. یادمه کلید برق زیر پیچک های کنار در بود .. کلید رو که زدم چندباری لامپ ها خاموش روشن شدن و کل حیاط روشن شد .. دلم میخواست یه دل سیر نگاه کنم به حیاط .. به حوض ابی رنگ .. به تاب زیر درخت چنار .. به تخت گوشه ی سمت راست حیاط کا همیشه خانوم جون قلیون چاق میکرد و اونجا پای سماور ذغالی شون با اقاجون گل میگفتن و گل میشنفتن .. به شیشه های آبغوره ای که هنوز تو طاقچه ی تو حیاط بودن و از شر گربه ی چاقِ قهوه ای در امون مونده بودن .. اما خستگی راه و چندین ساعت نشستن این توان رو ازم گرفته بود .. پله هارو بالا رفتم .. کلید برق رو زدم ... همه جا روشن شد .. جز چندتا لامپی ک سوخته بود و خاکستری رنگ .. خونه با خاک یکی شده بود .. رفتم سمت اتاق خواب و ملحفه ی سفید رو پرت کردم اونور .. گرد و خاکش تا سر دلم‌پایین رفت .. چمدونو انداختم رو تخت .. برای همیشه موندن چمدون کوچیکی بود .. فقط وسایل ضروری مثل مسواک و حوله و کاسه قهوه جوش و قهوه ‌و کتاب هام.. لباس هامو عوض کردم .. یکی از پیرهن هاتو تن کردم با هممون شلوار جین .. رفتم توی اشپزخونه .. دنبال کبریت میگشتم یاد فندک تو جیبم افتادم .. گازو روشن کردم .. قهوه جوش رو گذاشتم و زیرش رو کم کم کردم .. لامپ تراس شکسته بود .. صندلی های اهنی زنگ زده بودن و بالشتک ها بوی نا میدادن .. ترسون ترسون پامو گذاشتم لبه ی میز .. لامپو عوض کردم .. از توی کمد رخت خواب ها دو تا بلشتک اوردم .. ک لابلاشون پر بود از نفتالین .. گذاشتم روی صندلی فلزی .. میزو تمیز کردم .. قهوه جوش اومده بود .. نشستم و ی پتو پیچیدم دور خودم .. روبروم تاریکی محض رود جز چراغ جلوی در خونه .. همونطور که سیگار مارلبرو فیلتر قرمز رو توی چوب سیگار جا میدادم یاد حرفت افتادم که فیلترش قرمزه تا جای رژ لب خانوم ها نمونه .. ک اگه بمونه جذاب تره .. یادم افتادم چقدر جاها ک باهم نرفتیم .. قرارمون هندونه خوردن دور حوض خونه ی اقاحون بود .. قرار بود تو ی شب برفی بریم‌درکه .. قرار بود نقش ی زن و مرد واقعی رو بازی کنیم .. قرارمون این بود که ی شب یکی ازون پیتزا معروف هارو تو سینی استیل برام درست کنی .. که یادم بدی چطور نقد کنم .. چطور عکس بندازم ... قرار بود یبار فقط یبار تو کتاب بخونی و من فقط گوش بدم .. از پاییز بدم میومد .. پاییز با تو خوب بود .. ببین ! ۱۳ روز مونده به پاییز و نه تو هستی نه خانوم جونو اقاجون .. سیگار به تهش رسیده .. قهوه سرد شده .. خونه ساکته و چیزی که جلوی چشمامه تویی سیگار به لب با شقیقه هایی ک موهاش سفید شده و عینک‌روی چشم هات .. 
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۲۹ توسط ثمین | نظر بدهید

ب خودت در اینده نامه بنویس :)


امروز نامه‌ای که پارسال به خود امسالم نوشته بودم، رسید. اینکه توی یه نگاه کلی می‌تونم بفهمم چی از امسال‌ام می‌خواستم و به چی رسیدم و پارسال کجا بودم، خیلی لذت‌بخشه. امتحان نمی‌کنید؟ 


منم تابحال ننوشتم .. بیاید امتحان کنیم :)


بنویس 



+ نوشته شده در جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۴۵ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۸۶

چادری که قرار بود سر سفره ی عقد سرم کنی 

هنوزم برش خورده بالای کمد دیواری خاک میخوره ..


+ نوشته شده در يكشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۲۹ توسط ثمین | نظر بدهید

جام جهانی چشم هات

یادمه بچه که بودم چون با داییم هم سن بودیم بازی های پسرونه زیاد میکردم .. ماشین بازی .. دزد و پلیس.. هفت سنگ .. ی قل دو قل .. و فوتبال ..دو تا اجر میشد دروازه مون تو حیاط خاتون ..با یه توپ چهل تیکه ..حالا نه که واقعا چهل تیکه باشه ها .. نه .. اما تا جا داشت توپ روی توپ میومد .. ازین توپ پلاستیکی های راه راه !چقدر دایی سعی میکرد بهم یاد بده دریبل کردن و لایی زدن و ..آخرشم نتونست .. آخرشم همیشه با پای زخم شده برمیگشتیم تو خونه و دعواهای مامان که پشتش پر بود از نگرانی ..داشتم اینارو تعریف میکردم که دیدم خیره تو صورتم ..لم داده بود رو کاناپه .. دستشو زیر سرش گذاشته بود و آرنجش شده بود تکیه گاهش .. بازیِ عربستان و روسیه بود ..عادل مشغول تحلیل بازی و من غرق توی خاطراتِ بچگی که با صداش به خودم اومدم .. که جام جهانی فقط چشم هات !

+ نوشته شده در جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۰۲:۱۸ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۸۴

میدونم حالِ شهرهاتون بارونیِ 

برید کنار پنجره 

پلی کنید 

گوش بدید :)

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۳۳ توسط ثمین | نظر بدهید

چرا نازنینِ من.. خیال آفرینِ من .. گلِ دست این ُ اونِ ؟!

باید برم تو یه سالن آمفی تئاتر .. روی سن (؟) وایستم .. پشت اون میزی که روش پر از گلِ رز هلندی و لیلیومِ .. میکروفون رو درست حلوی دهانم تنظیم کنم و با انگشت سبابه چندباری بزنم روش تا چکش کنم که روشنِ یا نه ! صدای تپ تپ که اومد .. حضارِ نشسته روی صندلی های مخمل نمای قرمز در سکوت بمن خیره میشن .. همه فکر میکنن قراره سخنرانیِ بلند بالایی رو بشنون .. اما من ی قلپ آب میخورم .. رو به جمعیت ی جمله میگم .. میگم مرسی که هر از چندگاهی میای توی زندگیم .. بیادم میاری زن بودن و عشوه و ادا اصول های زنونه رو .. لوس کردن ها و مخلفاتش رو و سبک سانتی مانتالیسم ! و بعد میری .. تو بین جمعیت نیستی .. احتمالا روی صندلی بادیِ جلوی ال سی دی نشستی و همونطور که کانال هارو بالا و پایین میری میبینی شبکه ۴ یکی ازون همایش های مزخرف رو پخش میکنه ممکنه لحظه ای تعلل کنی اما بعید میدونم حواست به سخنران باشه .. میزنی شبکه سه .. ۵ دقیقه دیگه بازی ایران و استرالیا ست .. و  من بدون تشویق حضار و حتی با اعتراض صحنه رو ترک میکنم و میرم تا خودم رو از نو بسازم .. خشت به خشت روی هم بچینم .. حس روی فکر .. فکر روی حس و بیشتر فکر توی فکر .. و ترجیح بدم به فراموشیِ همیشگی جیتان بیتان بودن بخاطر حضور تو  .. و خودمو غرق کنم توی فیلم و کتاب و کارگاه های روانشناسی .. عصرها پیاده روی برم .. و تمرکزمو بزارم روی اینکه وامِ بعدی م رو کی ثبت نام کنم و حواسم پرت بشه که نبودی تا ذوق کنی از صدور کارت پرسنلی م .. 


+ وبلاگ من نزدیک به ۳۰۰ دنبال کننده داره !

ماها حتی حرف زدن با هم رو .. از هم دریغ میکنیم .. قلبتون یخ نمیزنه از این همه سکوت ؟


_ اینو گوش بدید بشکنه اون قلبِ یخی تون 


+ نوشته شده در سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۱۰ توسط ثمین | نظر بدهید

نه به خشونت علیه تپل ها :)


_ نوشته بود یکی هم نیست بگیم 4 کیلو چاق شدم

بگه فدای سرت .. حالا چند کیلو بیشتر دوستت دارم


https://static.cdn.asset.aparat.com/lp/16047490-6012-l.jpg



+ نوشته شده در دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۱۱ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۸۱

نداشتنت مثل خیلی چیز هاست .. مثل اینه که ی لیموزینِ آلبالویی جلوی در خونه ت پارک باشه و تو کلیدشو تا اخرِ عمرت پیدا نگاه نکنی .. هر روز صبح که داری میری سر کار چشمت بهش بیفته اما بدونی باید پیاده تا ایستگاه بی آر تی گز کنی .. مثلِ این میمونه که خونه ت ی آپارتمان ۴۰ متری باشه .. فکر کن از این ۴۰ متر بخوان خواب و حمام و دستشویی و آشپزخانه و هال دربیارن ! یه پنجره ی کوچیک رو به آزاد راهی که مختص ماشین های سنگینِ و تو هر روز و شبِ ت بشه کدر و خاکستری از دود .. اما خونه روبروییت .. به اندازه ی چند متر روبروترت ی خونه ست ویلایی با ی تراسِ رو به حیاط که هر روز قُمری ها میان میشینن کنار شمعدونی و حسن یوسف هایی که توی گلدون های رنگی کاشته شدن و زن صاحب خونه با اون دامن پلیسه دار و موهای آمبره ی یخی و دمپایی های لژدار و تاپ هر روز .. حوالیِ غروب میاد تا برای قُمری ها دونه بپاشه .. نبودنت همینقدر بده همینقدر زشتِ همینقدر دردناک! به اندازه ی این فاصله ی طبقاتیِ زن بودنِ بین من با اون !
اصلا فکر کن این فاصله طبقاتیِ نبود .. فکر کن زنگ بزنه به تلفن خونه .. ازین گوشی بی سیم ها داشته باشم .. یکی ازون شلوار سراپایی ها هستن .. لی .. تنم باشه .. و همونطور که با طره ی موهای فرفری م بازی میکنم با گوشی تلفن ازینور ب اونورِ هال برم .. داره قرارِ جکوزی میزاره ..‌ میگه بریم استخر هتل امیرکبیر .. ی سر به غذام بزنم .. درِ سولاردوم رو باز کنم .. پخته .. روش سخاری شده .. بعد از کلی گپ زدن از نازی و پری و .... قرارمون بشه ساعت ۸ شب ... کشوی لباس هامو بیرون بریزم .. موندم کدوم مایو رو انتخاب کنم ! یادِ رنگ لباس هات می افتم .. آبی نفتیِ .. این گلدارش بود ! وسایلمو میچینم تو ساک ورزشی مارک نایک.. عینک و دماغی رو هم فراموش نمیکنم .. اصلا میدونی چیه !؟ سوئیچ اون لیموزین آلبالویی هم پیدا شده ؛ قراره من برم سراغش .. تو ماشین نشستیم .. همه چشم ها خیره به ماست .‌. ی زن .. پشت فرمون ی لیموزین .. میرسیم به هتل تازه یادم میفته من از آب میترسم ! ببین .. اینِ نبودنت .. ببین چقدر بدِ لعنتی ! 
برگشتیم خونه .. بطری اب معدنی رو میذارم روی میز فلزیِ وسطِ اشپزخونه .. یکی از صفحه های ... میزارم تو گرامافونِ یادگاریِ بابا .. میشینم روی صندلیِ همون میز فلزی که صدای قیژ قیژِش با هر تکون خوردنی کلِ خونه رو برمیداره .. خیره میشم به کاکتوس های پشت پنجره 
خورشید غروب کرده .. آسمون آبیشو با نارنجی معاوضه کرده و کم کم با سیاه ! ستاره ای نیست برای چیدن .. بلند میشم .. رادیو رو میزنم .. چای ساز چراع آبیش روشن شده .. ماگی که قبلا دوستش داشتم رو از آب چکان برمدارم .. آب داغ رو روش حواله میکنم .. ی نسکافه رو توش خالی میکنم .. اذان که دادن .. الله اکبر رو که گفتن .. میشینم روی زمین .. تکیه میدم به پشتیِ دست دوزِ مامان .. پاهامو جمع میکنم توی شکمم .. ماگ رو میزارم بین دو زانوم .. دستامو میپیچم دورش .. صدای فوت کردنم میپیچه توی خونه ای که خالی از توئه ! نبودنت مثلِ نشنیدنِ ص ای ربنای شجریان دمِ افطارِ .. همینقدر بی رونق .. همینقدر بی صفا .. خونه دیگه صفای قدیم رو نداره !



التماس دعا ..


+ نوشته شده در شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۸:۴۶ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۸۰


_ خنده های ی دخترِ معمولی به مراتب تو دل برو تر از چهره های فیکِ :)


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۳۱ توسط ثمین | نظر بدهید

نوبرانه ی بهار .. اُردی بهشتِ

چرا اردیبهشت باید اینقدر زود بگذره؟چرا عمرِ بهشت اینقدر کوتاهه !لعنتی .. این همه رنگ کنار هم .. سبز و صورتی .. سبز و قرمز .. سبز و زرد.. درخت ها و برگها خودشونو با هر رنگی سِت میکنن.. حیفِ این هم قشنگی زود تموم بشه .. کنار جاده امروز پر بود از زمین هایی ک تیکه تیکه ش ی رنگ بود .. میشد هزاران ساعت همونجا موند و محو شد :) 

تا تموم نشده باید یه سریم انقلابو بچرخیم.. ولیعصر رو راه بریم .. راه بریم .. راه بریم .. 

و تو کافه گودو بشینیم و گپ بزنیم .. از هرچیزی که تهش ی لبخندِ .. حتی اگه اولش تلخ باشه !شب که شد .. حوالیِ ساعت ده .. گاماس گاماس برگردیم سمت انقلاب .. سمت کتاب فروش های کنار خیابون ..  دنبال کتابِ ... بگردیم .. وایستیم بحث کنیم .. اون بگه .. ما تایید کنیم.. ما بگیم اون تایید کنه .. اصلا بیخیالِ فروشِ کتابش بشه و حظ ببره از صحبت ها.. بیخیالِ خرید کتابش بشیم و حظ ببریم از صحبت ها .. بی هوا .. از کنار خیابون راهمونو بگیریم و بریم .. بی هوا :) بی اعتنا به بوق ماشین و موتور ها .. دلم چقدر تنگ شده واسه این دیوونه بازی ها .. راه رفتن زیر بارون تو پارک ملت ..و پاک کردن شیشه عینک رو صورتم با لبه ی شالم :)دلم تنگ شده واسه بیخیالی و خندیدن نه .. قهقهه زدن ..اردیبهشت رو باید یواش یواش قدم زد .. با ی تیپ اسپورت .. یه کوله که توش تمومِ زندگیت رو ریختی .. ی هدفون تو گوشت و چشم هات که تموم صحنه هارو با ی فلش ثبت میکنن :)

+تموم نشو تا خودمو بهت برسونم 


+ نوشته شده در جمعه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۲۳ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۷۸


_ زندگی یعنی ی پتوی دو نفره .. کولرِ روشن .. خودتُ خودت :)) خرُ پف

+ صحیح!


+ نوشته شده در يكشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۴۰ توسط ثمین | نظر بدهید

بهارِ ها ! شوخی که نیست ..

غمِ عالم ریخته بود تو دلم از اومدن ِ بهار .. انگار تو بهار هزارتا دخترِ دمِ بخت با چادرهای گل گلی و دامن های چین چینی و موهای مشکی از فرق باز کرده و ناخن های حنا گرفته پشت درِ خونه هاشون نشستن تا یار بیاد ! یار بیاد .. و از قضا یار هم نمیاد که نمیاد .. غمِ عالم ریخته بود تو دلم از اومدنِ بهار .. بهارِ ها ! شوخی که نیست .. حالا تا یک هفته ذوقِ شکوفه های درخت گیلاس تو حیاط خانوم جان رو کنم .. تا دو هفته از خیس شدن موزاییک های بارون خورده  و بوی خاک خیس خورده حظ ببرم که به به و چه چه بارونِ بهارِ ! تا دوهفته هی آقاجون شبا که از سرکار برمیگرده دستش پر باشه از مشما هایی که توش نوبرانه های بهارِ ‌... بعدش جی؟ چکار کنم نبودنت رو ؟ بهارِ ها ! شوخی که نیست .. ببین .. نیومدی ! زمین به تیریج قباش بر خورد .. سرد شد .. آسمون هم که نگم برات ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۰۶ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۷۶

الان وقت مرورِ .. مرور آدم ها و حرف ها وقول ها و بی وفایی و گربه صفت ها و بی معرفتی ها !
وقت گشتُ گذار تو جاده ی خاطراتیِ که از قضا سبز تر از جاده ی چالوسه 
با ی عالمه کافه و مغازه و فروشگاه با ریسه های رنگی سر درشون ..
و اون وسطا ی پسر بچه با چهار چرخه نوبرانه های بهاری .. 
وقتشه وایستی کنار جاده و تموم قول هارو مرور کنی و بگی ای دلِ غافل ! آدما چ زود آدمیت از یادشون میره .. اونقدری که وقتی توی ارتباط روزانه به یکیشون برخورد میکنی تا بهش دست نزنی و نفهمی از چ جنسیِ نمیتونی بهش اعتماد کنی ..
ببین چ راحت میتونیم گند بزنیم به باور هم دیگه ‌‌ .. به باور خودمون ! 
و بعد سوار بشی و ماشین رو بین پیچ و واپیچ جاده ای که درختا آسمونشو پوشوندن برونی غافل از اینکه تهِ ش دره ست :) 
اینکه ترمز ماشینت بگیره .. اینکه جاده لغزنده باشه .. اینکه لبه ی دره خاکی باشه یا علف ک لاستیک زودتر لیز بخوره و اینکه کیا تو ماشینت هستن و ... برمیگرده به انتخابت
این انتخاب میتونه عاقلانه باشه و بمونی همون وسط جاده لم بدی ب ماشینت و بلال کبابی رو گاز بزنی 
یا احمقانه باشی و با سرعت ۱۸۰ برونی و خوشگلیلای اطرافت رو نبینی و فقط بخوای برسی به آخرش .. 
+
افتادم تو گردش فصول .. و بهار بدترینشِ :)
یعنی دقیقا وسطِ ماجرا

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۲۹ توسط ثمین | نظر بدهید

۷۷۵

یِ دورانی هم بود وقتی که سیستم سمند .. خودکار و با صدای زن ! هشدار میداد برای بستن کمربند ! 

غیرتی میشدم چون بابام پشت فرمون بود ‌‌..



+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۰۱:۳۰ توسط ثمین | نظر بدهید
درباره من
‏کلا همه چیزای سیاه سفید خوبن ..

پانداها ..
پنگوئنا ..
چشمات ..
.

اینستا: s.sn71

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان